من به لبخندی از تو خرسندم :)

قندعسل

جمعه 28 بهمن 1390 نویسنده: خودم | نوع مطلب :قندعسلانه ،

اون زمان که شاغل بودم قند عسلو باخودم میبردم محل کارم
بچم کلی برو بیا داشت برا خودش
همه تحویلش میگرفتن و علی الخصوص که میدونستن ییدونه دردونس
کلی هواشو داشتن
یه بنده خدایی تو دفتر رئیس کار میکرد که از نعمت قد زیاد بهره مند نبود
و به نسبت بقیه آقایون قد خیلی کوتاهی داشت
یه بار که یه جلسه خیلی مهم تو اتاق آقای رئیس برقرار بود
این بنده ی خدا میاد و به قند عسل که 
داشته تو راهروی اداره برا خودش شلوغ میکرده و
تو راه پله ها شلنگ تخته مینداخته برا بار چندم میگه 
عموجون صدا نکن.....
خب بقیش یخورده شرم آوره 
چون اون بنده خدا هنوز جملش تموم نشده بوده که
یهو برق از چشاش میپره و صورتش داغ میشه 
بعله شازده پسر ما که بهش برخورده بود چرا
تو ملک آبا و اجدادیش بهش گفتن شلوغ نکن
یک عدد سیلی جانانه روانه صورت همکار بخت برگشته ی من کرده بوده


   


اینم از قند عسل ما

چهارشنبه 26 بهمن 1390 نویسنده: خودم | نوع مطلب :قندعسلانه ،

به خاطر مشکلی که برام پیش اومده بود بیمارستان بستری بودم
اون موقع قند عسل 5 سالش بود
چندروزی بود که من بیمارستان بودم و بالتبع قندعسلو ندیده بودم
یه روز بالاخره پدرش آخر ساعت ملاقات 
از پرستارا اجازه گرفت و قند عسلو آورد بالا من ببینمش
طبق معمول که آخروقت ملاقات نگهبان بخش میومد و 
ملاقاتیارو بیرون میکرد
اون روزم آقای نگهبان اومد و تذکر داد که وقت ملاقات تموم شده
مام گفتیم الان میرن
نگهبانه رفت و ده دقیقه دیگه برگشت دوباره تذکر داد
باز ما گفتیم همین الان 
دفعه سوم که بنده خدا اومد تذکر داد
یهو قند عسل برگشت با اون صدای نازک خوشگلش گفت:
- اگه یه بار دیگه بیای بگی وقت تموم شده
همچین با مشت میزنم تو صورتت که از پنجره پرت شی تو حیاط
آقای نگهبان یه نگاه به قدو قواره قند عسل کرد
یه نگاه به ما که همینجوری هاج وواج داشتیم نگاه میکردیم کرد
بعدشم خندید و رفت .
از اونجا بود که فهمیدیم این قند عسل ما عین خودمونه
از هیچ بنی بشری حساب نمیبره 


   



آرشیو


پیوندها


پیوندهای روزانه


درباره وبلاگ

دنبال کودکی ام می گردم.

دنبال آن تابستان های طولانی

و هیاهوی درهم بازار که

همچون صدای امواج دریا

سحرانگیز بود.

آن روزها،

شادمان پروانه ها را

دنبال می کردم.

کودکیم کجاست؟…

من از تبار کودکانم.

من از زندگی،

جز تماشای ابرها

و گنجشک ها

چیزی نمی خواهم ...

من در کودکی ام جا مانده ام

باید برگردم

و سراغ خودم را

از عمو زنجیر باف بگیرم

باید برگردم...
خودم

آخرین پستها


نویسندگان


صفحات جانبی


Free Page Rank Tool

آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :