به خاطر مشکلی که برام پیش اومده بود بیمارستان بستری بودم
اون موقع قند عسل 5 سالش بود
چندروزی بود که من بیمارستان بودم و بالتبع قندعسلو ندیده بودم
یه روز بالاخره پدرش آخر ساعت ملاقات
از پرستارا اجازه گرفت و قند عسلو آورد بالا من ببینمش
طبق معمول که آخروقت ملاقات نگهبان بخش میومد و
ملاقاتیارو بیرون میکرد
اون روزم آقای نگهبان اومد و تذکر داد که وقت ملاقات تموم شده
مام گفتیم الان میرن
نگهبانه رفت و ده دقیقه دیگه برگشت دوباره تذکر داد
باز ما گفتیم همین الان
دفعه سوم که بنده خدا اومد تذکر داد
یهو قند عسل برگشت با اون صدای نازک خوشگلش گفت:
- اگه یه بار دیگه بیای بگی وقت تموم شده
همچین با مشت میزنم تو صورتت که از پنجره پرت شی تو حیاط
آقای نگهبان یه نگاه به قدو قواره قند عسل کرد
یه نگاه به ما که همینجوری هاج وواج داشتیم نگاه میکردیم کرد
بعدشم خندید و رفت .
از اونجا بود که فهمیدیم این قند عسل ما عین خودمونه
از هیچ بنی بشری حساب نمیبره 