من به لبخندی از تو خرسندم :)

درخواست کمک

پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 نویسنده: خودم | نوع مطلب :روزنوشت ،

سلام
همونطور که میدونین یه وبلاگ شکلک هم دارم که هرچن وقت یه بار آپ میشه و پستهای قبلیشم تکمیل میشن
یه  مشکل پیدا کردم برای گذاشتن شکلکام.
وقتی حجم شکلکا از یه مقدار مشخصی بیشتر میشه دیگه نمیتونم اون پست رو ثبت کنم.
ولی تو وبلاگای دیگه میرم می بینم طرف ده برابر اون تعداد شکلکو توی یه پست گذاشته.
شما میدونین مشکل از کجاس؟
این مشکل میهن بلاگه که محدودیت حجم داره یا ایراد ازجای دیگس؟
مثلا اینجا دیگه اجازه نمیده بیشتر از این شکلک بذارم 
مجبور شدم همه اسپیس هارو حذف کنم تا شکلک بیشتری جا بشه
توی پست ها حداکثر 60 کیلوبایت و تو صفحه جانبی 100 کیلوبایت حجم رو ثبت میکنه .
اگه کسی راه حلی داره بگه ممنون میشم
وگرنه مجبورم منتقلش کنم به یه سرویس دیگه (البته دلم نمیخواد اینکارو بکنم و اولویت اولم میهن بلاگه)

   


زننده :)

دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 نویسنده: خودم | نوع مطلب :دخملانه ،

داشتیم از شمال برمیگشتیم و یه جا برای استراحت توقف کرده بودیم

پاکت آب میوه خنک رو میدم دست دخملی  
بعد لحظاتی برش گردوند به خودم و گفت نمیخورم
پرسیدم چرا؟ گفت طعمش زنندس 
میخواست بگه دلمو زد اما زبونش نچرخید
این شد که ما براش دست گرفتیم وهی گفتیم 
چی؟ مبتذله؟ مستهجنه؟ 
از اون به بعد هر وقت میخواستم خوراکی چیزی بهش بدم
میگفتم زننده که نیست هیچی
از وزارت ارشاد مجوز داره
تازه دادم معتمد محل هم تست کرده گفته مشکلی نداره :)

   


رز صورتی :)

یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 نویسنده: خودم | نوع مطلب :دخملانه ،

صدای زنگ در فضای خونه رو پر میکنه

میرم و از چشمی نگاه میکنم
دخملی پشت دره
امروز دیرتر از هر روز رسیده خونه
و من باتوجه به تماسی که با مدرسه داشتم
فکر میکردم سرویس ها دیر حرکت کردن
درو باز میکنم
درحالیکه سعی میکنه چیزی رو پنهان کنه وارد میشه
چشمهاش می درخشند
لبخند برلب
شاخه گل پیچیده شده ای رو از زیر چادرش بیرون میاره
و من...
بهترین لحظات زندگیم رو تجربه میکنم
روزت مبارک مادر

   


نمایشگاه کتاب یا آوردگاه فساد!

یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 نویسنده: خودم | نوع مطلب :روزنوشت ،

بعد مدتها خوشحالی که میتونی بری و بدون دردسر کتابهای مورد نیازتو بخری

از اینکه مجبور نیستی تمام کتابفروشی های میدون انقلابو زیرو رو کنی و آخرشم خسته و کوفته و با خرید ناقص بیایی خونه خوشحالی.. از اینکه تمام عناوین کتابهای موجود رو یکجا می بینی و میتونی از بینشون کتابای مورد علاقتو تهیه کنی .. تو دلت احساس رضایت میکنی.. برای همینم با شور و اشتیاق منتظر افتتاح نمایشگاه میشی تا سر فرصت بری و دلی از عزا دربیاری تو این دوره ی بی کتابی که روحت تشنه و گشنه منتظره تا سیرابش کنی.. راه میفتی . مصائب و مشکلات سال های گذشته به یادت میان و توی دلت میگی امسال با اینهمه تدابیراندیشیده شده حتما وضع بهتر خواهد بود..بگذریم از مصیبتهای داخل مترو و آسیبهایی که می بینی .. تدابیری که فقط وعده داده میشن ولی هیچوقت از مرحله اندیشیده شدن به عمل نمیرسن.. قطارهایی که لبالب از آدم مثل کنسروهای انسانی درحال تردد هستن و به بهانه ازدحام بیش از اندازه جمعیت در ایستگاههای مختلف توقف نمیکنن و یک ایستگاه در تمام قطارها برای توقف نکردن مشترک است.. ایستگاه مصلا
بگذریم از کرامت انسانی که به خاطر شلوغی بیش از حد داخل قطار زیرپا گذاشته میشه و مردم به خاطر رنج و عذابی که متحمل میشن ناراحتی شون رو سر همسفرهاشون خالی میکنن و دیگه چیزی به اسم فرهنگ و شخصیت و کرامت و منزلت تو این واگنها معنی نداره .. بخصوص وقتی که تو  فقط به خاطر نوع حجابت ازمنظر عروسکهای زشت هفت رنگ متهم به بی فرهنگی می شی.. 
از همه ی اینها میگذری و سختی رو به جان میخری به این خیال که لذت خریدن کتاب خوب و سپس خواندنش همه اینها رو جبران خواهد کرد.. اما در سالنهای نمایشگاه داستانی دیگر و روی دیگری از این سکه در حال اجراست.
مثل همیشه راهروهایی تنگ و باریک که کشش این سیل جمعیت را ندارد.. بعضی غرفه ها که طبعا مراجعه کننده بیشتری دارند سرنبش راهروها قرار گرفته اند و همین مسئله باعث میشه تا ازدحام جمعیت جلوی آنها هم در تردد راهروی اصلی و هم راهروی فرعی ایجاد اختلال کنه و باعث کندی رفت و آمد مردم بشه .. علاوه بر اینکه حجم زیادی از فضای هر دو راهرو توسط جمعیت حاضر گرفته میشه و راه عبور بقیه باریک و باریکتر میشه .. اینجاست که ناچاری از بین جمعیتی فشرده عبور کنی .. اینجا نمایشگاه کتاب است و مراجعین همه اهل کتاب و فرهیخته.. دانشجو و فرهنگی پس خیالت راحت است .. با جمعیت همراه می شوی تا بگذری.. دستهایی که ظاهرا ناخواسته بدنت را لمس می کنند.. ونگاههایی که دزدکی تو را می پایند .. اینجا دیگر اینکه تو چگونه باشی اهمیت چندانی ندارد با حجاب یا بی حجاب همه قربانی بی فرهنگی عده ای به ظاهر متمدن هستند.. قربانی بی سیاستی کسانی که هرسال وعده برپایی نمایشگاهی بهتر و پربارتر را می دهند اما از قرار معلوم هیچکدام به فکر چاره برای معرکه ی گناهی که همه ساله به اسم نمایشگاه کتاب راه می اندازند نیستند.. دخترک ناگهان برمیگردد و کسی را زیربار ناسزا می گیرد نگاهها به سمت مقابل برمیگردد مردی لابلای جمعیت گم می شود و باز همه چیز جریان طبیعی خودش را طی میکند.. این صحنه بارها و بارها تکرار می شود.. شیطان جولان میدهد و دعا به جان مسئولین محترم برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب تهران می کند که چنین سفره چرب و لذیذی را برایش گسترده اند.. ناگفته نماند که سفره دیگری هم در همان نزدیکی مشغول اطعام شیطان و نوچه هایش هست.. نمایشگاه گل و گیاه که وضعیت آنجا نیز دست کمی از اینجا ندارد و گویا تنها چیزی که در هیچکدام از این نمایشگاهها در نظر گرفته نمی شود .. ظرفیت فضای پیش بینی شده برای عبور و مرور مراجعین (بخصوص در روزهای پایانی و تعطیل) می باشد. 
نمیدانم نمایشگاه کتاب سفره ای است برای تغذیه ی روحی و فکری ما یا خوان هفت رنگی است پر از لقمه ها و طعمه های چرب برای جناب شیطان ...

   


از رنجی که می بریم...

شنبه 23 اردیبهشت 1391 نویسنده: خودم | نوع مطلب :مترونامه ،

پاهام داره می شکنه .. چیزی نمونده که ستون فقراتم از هم جدا شه

پای راستم کامل به سمت عقب چرخیده و پای چپم تحت فشارهای وارده
به سمت داخل پیچیده.. هرکار میکنم نمیتونم حالتشونو عوض کنم.
سعی میکنم با خم کردن زانوام کمی از فشار وارده به کمرمو خنثی کنم
اما وضع بدتر میشه.. میخوام دست چپمو بیارم بالا بلکه بتونم کمی هیکلمو
جابجا کنم اما لامصب انگار دوخته شده به پهلوم .. حتی یه میلیمترم جابجا نمیشه
دست راستم؟ .. طفلی از آرنج خم شده و من فقط
میتونم انگشتامو که سربه هوا هستن ببینم و هرکار میکنم لااقل ببرمش پائین یا
کامل بیارمش بالا که از شکستن آرنجم جلوگیری کنم نمیشه که نمیشه
از سعی بیشتر تنها نتیجه ای که عایدم میشه پاره شدن چادرمه که به نقطه نامعلومی گیر کرده.
بدنم شبیه یه خط زیگزاگ شده که از هرجای ممکن شکسته ..
شکم رو به جلو .. کتفها رو به عقب و تنها عضوی که تقریبا تحت کنترل خودمه
سرمه که تنها میتونم چند درجه به چپ یا راست بچرخونمش و نیم نگاهی به اطرافم بندازم
درد همه وجودمو گرفته و لبخند دردناکی روی لبهام نشسته .. تو دلم خدا خدامیکنم
تا از این وضع خلاص شم.. خدایا کی این وضع تموم میشه.. کی؟ 
.
.
.

نگران نباشین چیزیم نیست.. نه زیر قطار رفتم .. نه هواپیمام سقوط کرده
این حکایت من بود تو واگن مترو در حالیکه عازم نمایشگاه کتاب بودم.. بعد دوروز
هنوز دست چپم به شدت درد میکنه و موقع نشستن و برخاستن کمرم تیر می کشه
مثل آدمای کتک خورده می مونم .. چه کتکی هم خوردیم.. کتک فرهنگی 

   


میلاد نور مبارک

جمعه 22 اردیبهشت 1391 نویسنده: خودم |

   


سه نقطه

جمعه 22 اردیبهشت 1391 نویسنده: خودم | نوع مطلب :نرگسانه ،

- مامان من گشنمه صبونه میخوام


+ به بابا بگو (هیچم تنبل نیستم)

- اهه بابام این همه زحمت میکشه برام خوراکی میخره 
تازه بابا مردخونس زن نیست که !!

+ جمعه ها رستوران مامان تعطیله برو سراغ بابا (خوابم میومد خب )

- بابااااااااااا من گشنمه بیا بهم صبونه بده

* به مامانت بگو ،من هرروز میبرم سوار سرویست میکنم

- مامان خانم بابام هرروز منو سوار سرویس میکنه بیا صبونه بدههههههههه

+ وظیفشه تازه کم کاریم میکنه 

* تنبل بلند شو صبونه بچه رو بده


- (درحالیکه عصبانی شده و سعی میکنه خودشو کنترل کنه)
شما دوتا جفتتون سه نقطه این 

.
.
.
.
پ.ن:
حالا جای سه نقطه رو با چی پر کنم ؟ 

پ.ن1:
تقصیر من نیست که این خانم روزای تعطیل کله صبح بلند میشه
نمیذاره هیشکی بخوابه 

پ.ن2:
با همه این حرفا آخرشم خودم مجبورشدم بلندشم و
بساط صبونه رو راه بندازم . 

   


وای پکس :)

پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 نویسنده: خودم | نوع مطلب :نرگسانه ،

میخوایم بریم نمایشگاه کتاب

هی میگم نرگس کمی عجله کن دیر شده
در حالیکه آروم آروم داره لباسشو می پوشه میگه:
اگه میخوای زود حاضر شم برام مایس .. وایس.. اه اسمش چی بود
وای پکس میخری؟
.
.
.
.
منظورشون آیس پک می باشد 

   


عطر قند عسل

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 نویسنده: خودم | نوع مطلب :نرگسانه ،

از مدرسه میاد و با عجله میره سمت اتاق قند عسل

ازم میپرسه قندعسلم کو؟ میگم رفته بیرون .. ولی مثل اینکه باورش نمیشه
در اتاقو باز میکنه و از ته دلش یه نفس عمییییییییییییییییق میکشه 
بعد همچین با یه عشق فراوونی میگه :
به به ! بوی خوش عطر قند عسلم میاد 
بوی گند جووورااااب 

   


نرگسانه

سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 نویسنده: خودم | نوع مطلب :نرگسانه ،

از مدرسه اومده و با عجله میاد تو. 

خب آقای همسر خونس برای همینم من از پای کامپیوتر بلند نمیشم 
 از توی هال صدا میزنه مامان ماماااااان بیااااااااااا. 
میرم بیرون ومیگم چیه ؟ 
کتونیاشو میده دستم میگه بذار تو جاکفشی 
بعدم  میفرماین که لامپ دستشویی رو روشن کن، دمپائی هامو جفت کن
خودتم همونجا وایسا.. منم اوامر ملوکانه رو مو به مو اجرا میکنم .
بدو بدو خودشو میرسونه به دستشویی.. وقتی میره تو من میام کنار
که یهو می بینم جفت پا از اون تو پرید بیرون .. (سرکار خانم مدتیه میترسن 
از دستشویی.. به خاطر اینکه سه قرن پیش یه سوسک اونجا رؤیت شده)
وقتی رفتم جلو دیدم ای داد بیدااااااد.. با دمپایی پریده بیرون و آب دمپایی
همینجوری جلوی دستشویی روونه .. آن چنان جیغی کشیدم که فکر کنم
همه اهالی ساختمون متوجه شدن  
بعدم کلی با کلمات محبت آمیز جوجه رو نوازش کردمو در دستشویی رو
بستم و گفتم حق نداری بیایی بیرون .. انقد اونجا می مونی تا ترست
از بین بره  (روش تربیتی رو دارین؟)
5 مین بعد آقای همسر میرن که مثلا کار درست کنن و بچه رو متنبه و
نادم و پشیمون بیارن بیرون  منم منتظرم تا نتیجه رو ببینم ..

نرگس : (صدا رو تا جایی که ممکنه مظلوم تصور کنید) 
باااابااااا (همراه با بغض) مامان سرم داد کشید بعدم در دستشوییو بست
گفت باید همونجا بمونم 
آقای همسر: خب باباجون تو وقتی می بینی اخلاق مامانت اینجوریه
برا چی این کارا رو می کنی
من : 
.
.
.
.
پ.ن:
+آخر تنبیه بودا
+من موندم چرا اساتید فن از این راهکارای تربیتی آقای همسر ما استفاده نمیکنن 

   



آرشیو


پیوندها


پیوندهای روزانه


درباره وبلاگ

دنبال کودکی ام می گردم.

دنبال آن تابستان های طولانی

و هیاهوی درهم بازار که

همچون صدای امواج دریا

سحرانگیز بود.

آن روزها،

شادمان پروانه ها را

دنبال می کردم.

کودکیم کجاست؟…

من از تبار کودکانم.

من از زندگی،

جز تماشای ابرها

و گنجشک ها

چیزی نمی خواهم ...

من در کودکی ام جا مانده ام

باید برگردم

و سراغ خودم را

از عمو زنجیر باف بگیرم

باید برگردم...
خودم

آخرین پستها


نویسندگان


صفحات جانبی


Free Page Rank Tool

آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :