پاهام داره می شکنه .. چیزی نمونده که ستون فقراتم از هم جدا شه
پای راستم کامل به سمت عقب چرخیده و پای چپم تحت فشارهای وارده
به سمت داخل پیچیده.. هرکار میکنم نمیتونم حالتشونو عوض کنم.
سعی میکنم با خم کردن زانوام کمی از فشار وارده به کمرمو خنثی کنم
اما وضع بدتر میشه.. میخوام دست چپمو بیارم بالا بلکه بتونم کمی هیکلمو
جابجا کنم اما لامصب انگار دوخته شده به پهلوم .. حتی یه میلیمترم جابجا نمیشه
دست راستم؟ .. طفلی از آرنج خم شده و من فقط
میتونم انگشتامو که سربه هوا هستن ببینم و هرکار میکنم لااقل ببرمش پائین یا
کامل بیارمش بالا که از شکستن آرنجم جلوگیری کنم نمیشه که نمیشه
از سعی بیشتر تنها نتیجه ای که عایدم میشه پاره شدن چادرمه که به نقطه نامعلومی گیر کرده.
بدنم شبیه یه خط زیگزاگ شده که از هرجای ممکن شکسته ..
شکم رو به جلو .. کتفها رو به عقب و تنها عضوی که تقریبا تحت کنترل خودمه
سرمه که تنها میتونم چند درجه به چپ یا راست بچرخونمش و نیم نگاهی به اطرافم بندازم
درد همه وجودمو گرفته و لبخند دردناکی روی لبهام نشسته .. تو دلم خدا خدامیکنم
تا از این وضع خلاص شم.. خدایا کی این وضع تموم میشه.. کی؟
.
.
.
نگران نباشین چیزیم نیست.. نه زیر قطار رفتم .. نه هواپیمام سقوط کرده
این حکایت من بود تو واگن مترو در حالیکه عازم نمایشگاه کتاب بودم.. بعد دوروز
هنوز دست چپم به شدت درد میکنه و موقع نشستن و برخاستن کمرم تیر می کشه
مثل آدمای کتک خورده می مونم .. چه کتکی هم خوردیم.. کتک فرهنگی 