صبح قبل از خروج از خونه یه بار دیگه همه جارو برانداز میکنم ، دونه دونه
اتاقا، آشپزخونه ، پذیرایی. میخوام مطمئن شم چیزی جا نمونده ،
هرچند قبلش چند بار چک کرده بودم، اما .... میدونم تنها چیزی که
اونجا جاموند بخشی از زندگیم بود. کیفمو برداشتم و ازخونه خارج شدم
و برای آخرین بار پشت سرمو نگاه کردم و درو بستم .
وقتی کلاسم تموم شد مثل هرروز و طبق عادت به سمت خونه برگشتم .
بین راه یادم افتاد دیگه به اونجا تعلق ندارم.. یادم افتاد اون در برای همیشه
به روی من بسته شده.. یهو معلق شدم.. سردرگم و حیران.
تازه حس بی تعلقی بهم دست داد . اینکه آدم جایی برای رفتن نداشته باشه..
اینکه مأمن و مأوایی نداشته باشه.. اصلاً حس خوبی نیست..
برای چند لحظه ایستادم.. خندم گرفت.. خندیدم.. به دنیا.. به زندگی..
به امتحانی که دارم پس میدم.. به همه چیز.. و بعد بازهم لبخند میزنم..
چه میشه کرد باید به روی دنیا خندید..
این لبخند اما با لبخند همیشگی که بر لب دارم فرق داشت
یه فرق اساسی.. این بار داشتم دنیارو مسخره میکردم..
مشکلات و سختیهاشو به سخره گرفته بودم..
از شوخی نه چندان دلچسبی که خدا داره باهام میکنه..
و از طنز تلخی که تو زندگیم جاری شده خندم گرفت.
واقعاً شدم مصداق این شعر : چو تخته پاره بر موج رها رها رها من .
و باز مثل همیشه فقط خدارو شکر میکنم
خدایا بابت طبع شوخت شکر
خدایا بابت همه طنزپردازی هات شکر
خدایا بابت لبخندی که به لبهام می شونی ولو از سر درد، شکر
خدایا بابت فشاری که بهم میاری و می دونم از سر محبته شکر
می دونم که همش شوخیه.. از اون شوخیا که پشتش هزارتا نکته هست.
خدایا عاشق شوخیاتم لطف کن هیچ وقت .. هیچ وقت باهام جدی نباش
پ.ن:
این حس مال چند ماه پیشه که امروز بالاخره به زور تونستم ثبتش کنم