من به لبخندی از تو خرسندم :)

آسمان غرق تماشاست بیا تا برویم!

جمعه 27 اسفند 1389 نویسنده: خودم | نوع مطلب :دل نوشت ،

نفس میکشم.. عمییییییییق!
نوای وبلاگو می شنوید؟
میخوام برم دیار عشق!
جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم....
یعنی کربلا هم منتظرمه....
عجیب حالم خرابه امروز...
عجیب دلگیرم امروز
عجیب دلتنگم...
آقای خوبیها لطفی کن .. کمک کن
آدم باشم وقتی میام اونجا ..
اونقدر آدم باشم که دلت نخواد برگردم
که نگهم داری...
دلم نمیخواد برگردم.. قبولم کن.

خدانگهدار

   


این ضمیر پر ز احساس من است...

چهارشنبه 25 اسفند 1389 نویسنده: خودم | نوع مطلب :روزنوشت ،

دوشنبه صبحه . صبح خیلی زود.. داره بارون میاد از اون
بارونایی که آدم دوست داره ساعتها زیرش راه بره و
 بی خیال همه ی دنیا بشه... پنجره رو باز میکنم و نفس
عمیق میکشم.. دلم میخواست تمام وجودمو پر کنم از
این همه لطافت و زیبایی.. کمی مکث و نفس عمیق...
اجازه میدم تا هوای لطیف و خنک بیرون بی هیچ مانعی
وارد اتاق بشه و همه وجودمو در بر بگیره.. چقدر زیباست
چقدر آرامش داره تو خودش و چقدر لطیفه ..
یه جاخوندم که بارون یعنی نقطه چین تا خدا.. و حالا می بینم
واقعاً همینطوره .. اصلاً به همین خاطره که آدم زیربارون اینهمه
احساس آرامش میکنه.. چون به خدا وصله.
 روز آخر کلاسه یه عالمه تمرین دارم که باید حل کنم ..
دیرم شده اگه بخوام پیاده
برم دیرمیرسم ..
هرچند خیلی دوست دارم پیاده برم و خیس بشم
اما دیر شده .. نتیجه اینکه درخواست حمید رو برای رسوندنم قبول
میکنم و باهم راه میفتیم .. ایشونم که کلی ذوقیده تا اونجا یه بند
میحرفه.. رسیدیم پیاده شدم .. درحالیکه موقع پیاده شدن با این
جمله بدرقه م میکنه که مواظب خودت باش.. رسیدم وسط خیابون
یهو صدام کرد.. ایستادم .. رو به عقب برگشتم.. دیدم یهو قیافش
عوض شد.. چشمم افتاد به وانتی که درحال رد شدن از روم بود...
بی حرکت ایستادم .. چشم دوختم به راننده .. فرصتی برای عقب
رفتن ندارم.. شاید بتونم قدمی به جلو بپرم.. اما نتیجه کار فرقی
نمیکنه به جز اینکه به جای اینکه برم زیر وانت .. میرم زیر یه هیوندا
میخکوب شدم.. چهره راننده.. نگاه نگران حمید.. کلاسم.. ختمم
جنازم.. همه اینا مثل فیلم از جلوی چشمم رد شدن .. یه لحظه
با خودم فکر کردم.. عجب سرنوشتی!.. چه بی کلاس.. حالام که
قراره اینجوری جوونمرگ شیم.. چرا باید بریم زیر ماشین.. حالا که
میریم زیرماشین .. چرا وانت؟ اونم وانت پیکان :( چه مرگ بی کلاسی
حالم بهم خورد ..
دستمو به حالت دفاع آوردم بالا.. عقل میگه که تو حریف این
ماشین نیستی چطور میخوای با دستت جلوشو بگیری یا
جلوی ضربه شو.. اما مغز کار خودشو میکنه.. نا خودآگاه گارد
دفاع گرفتم.. راننده وانت هنوز داره منو نگاه میکنه.. نگرانی توی
چشمهای اونم موج میزنه.. چیزی به آخر خط نمونده.. یعنی کارم تمومه؟
چه زود گذشت خدایا.. یه فکر مسخره اومد تو ذهنم.. حداقل بعدامتحان
میمردم که نتیجه این همه زحمتم هدر نره :دی
آدم چه راحت می میره.. چه راحت عمرش به سر میاد .. چه راحت
و بی مقدمه .. چقدر ناگهانی.. باید همه چیو بذاره و بره.
به اعلامیه ترحیمم فکر میکنم.. یعنی چه شکلیه.. عکسمم میزنن؟
مینویسن چی؟.. مرحومه مغفوره.. در اثر سانحه تصادف به دیار باقی
شتافت.. از طرف بازماندگان..
از لحاظ روحی که خیلی وقته آماده رفتن شدم.. اون لحظه .. ذهنم
رو هم آماده کردم واسه خاتمه کار.. وانت بار هنوز داره نزدیک میشه
چقدر لحظه های آخر کشداره.. اسلوموشن شده این ثانیه های آخر
پس چرا نمیرسه بهم.. انگار زمان از حرکت ایستاده.. زمین خیسه
ترمز ماشینا به سختی میگیره.. لابد راننده وانت هم نتونسته ترمز
کنه..
کجام الان؟ تموم شد؟ .. یعنی این روحمه؟ پس چرا جنازم روی زمین
نیفتاده؟ نمی بینمش..
همه چی به سرعت برق میگذره.. حمید صدام میکنه.. برمیگردم
راننده وانت از توقف ناگهانی من غافلگیر میشه و میزنه رو ترمز...
من میخکوب نگاش میکنم.. دستمو میارم بالا .. یه طوری که انگار
میخوام نگهش دارم.. بهش علامت ایست میدم.. معجزه شد..
وانت ایستاد.. مات و مبهوت ازخیابون رد میشم.. دوباره برمیگردم
حمید هنوز نگران داره نگاه میکنه.. آخرین جمله ش هنوز توی گوشمه
مواظب خودت باش...

   


یعنی یه همچین جنبشی داریم ما!

سه شنبه 24 اسفند 1389 نویسنده: خودم | نوع مطلب :لبخندبزن ،

دیکتاتورها! که از حضور میلیونی مردم سبز ایران در نمایشگاههای بهاره به
وحشت افتاده بودند، از ترس سقوط و شکست اقدام به بستن این نمایشگاه
بعداز ده روز کردند. استقبال شما امت خداجوی از نمایشگاههای بهاره به
حدی بود که اگر چند روز دیگر طول می کشید قطعاً ما نظام جمهوری اسلامی
را ساقط میکردیم :دی
اما اصلاً جای نگرانی نیست ! شما می توانید اعتراضات مدنی خود را در
مراکز خرید دیگر مثل خیابان ولیعصر، هفت تیر، میدان محسنی، گاندی
تجریش و باغ سپهسالار به نمایش بگذارید.
تمام مردم ایران برای اعلام اعتراض خود به این نظام اقدام به خرید کفش و
لباس برای سال نو کرده اند . درضمن تخمه و آجیل هم یادتان نرود .
همه کسانی که خواستار شفاف سازی و قانونمند شدن این دولت هستند
شیشه های منازل خود را پاک کرده تا اعتراض خود را به صورت نمادین
نشان بدهند. بشتابید تا فرصت هست از اعتراضات مدنی شب عید جانمانید.

( ستاد روحیه دهی به جلبکهای سبز )

   


طرق رود!

چهارشنبه 18 اسفند 1389 نویسنده: خودم | نوع مطلب :روزنوشت ،

سلام سلام سلام
چی؟ یعنی چی؟ طرق رود؟ حالا میگم بهتون
مدتی پیش داشتم دنبال یه موضوعی میگشتم تو نت که ییهو برخوردم به
اینجا اینگده ذوق فرمودم که نگوووووووووو. طرق رود زادگاه پدر و اجداد منه و منم یه
طرقی هستم فی الواقع :دییییییییییییییی
برید ببینید ما چه داهات با صفایی داریم حالشو ببرید عااااااااااااااااااااه
پدر بزرگ مادریمم طرقیه یعنی ما می شیم طرقی دوشرفه :دی
خب این پست صرفاً جهت معرفی طرق و طرقرود و وبلاگهای مرتبط با اون بود.

باتشکر
یه طرقی خوب و مهربون :دیی

   


معما

جمعه 13 اسفند 1389 نویسنده: خودم | نوع مطلب :لبخندبزن ،


E=mc2

به نظر شما منظور انیشتین از این عبارت چی بوده؟
1. انگلیس از موسوی و کروبی تا تونسته سواری گرفته
2. اغتشاش مساوی با موسوی ضربدر کروبی توو
3. عدالت مساوی با اعدام موسوی و کروبی هردو
4. انرژی هسته ای میخوایم چیکار بسته ای (شعار اون دوتاس)
5. الهی افقی شین جفتتون
6. اِ خدمتتون عرض کنم که من چقدر وقت دارم .. 2 دقیقه
7. اسممو عوض میکنم اگه موسوی و کروبی 2 نفری عقلشون به این کارا می رسید!
8. ای بابا دیدین که توان 2 رو اسم منه پس من رئیس جمهورم !
9. نتیجه کارفکری موسوی و کروبی مساوی با ایزی لایف !
10. ؟؟


   


دیده بان!

پنجشنبه 5 اسفند 1389 نویسنده: خودم | نوع مطلب :روزنوشت ،

هی نمیخوام اینجا سیاسی بشه .. هی نمیشه!
تحولات منطقه همه چیزو تحت الشعاع قرار داده حتی وبلاگ منو . چه میشه کرد
این روزها دیکتاتور سبز لیبی کولاک کرده ، از کشته پشته می سازه ، مردم رو بسته
به گلوله  و به هیچ احدالناسی هم رحم نمیکنه. من موندم چرا هیشکی هیچی نمیگه
یعنی تو سرتاسر لیبی یکی مثل شیرین عبادی پیدا نمیشه که از حقوق بشر مردمش
حمایت کنه؟ نکنه مردم لیبی جزو آمار زمین نیستن؟ بابا یکم از این شیرین عبادی یاد بگیرین.
از همه حمایت می کنه از زانی و زانیه و قاتل و دزد و قاچاقچی و کلاهبردار گرفته تا اخلالگر و
تروریست و فتنه گر. همه رو به یه چشم نگاه میکنه.. چون اون یکی چشمش کوره
اون یکی چشم مخصوص دیدن مظلومینه که امثال ایشون واسه راحتی وجدانی که ندارن
کورش کردن تا نبینن اونارو. نه که خیلی دل رحم و نازک دلن طاقت دیدن ظلمهای وارد شده
بر مظلومینو ندارن .
حالا من موندم چرا کسانی که برای حمایت از یه زانیه و قاتل تو ایران خودشونو جر واجر کردن
سرسوزنی اعتراض به کشتار به این گستردگی توسط قذافی نمیکنن
؟
سناتورهای آمریکایی کجان که در رثای کشته های لیبی سخنرانی کنن؟
دیده بان های حقوق بشر همه شون کور شدن یا سرگرم لفت و لیس خودشونن ؟

   



آرشیو


پیوندها


پیوندهای روزانه


درباره وبلاگ

دنبال کودکی ام می گردم.

دنبال آن تابستان های طولانی

و هیاهوی درهم بازار که

همچون صدای امواج دریا

سحرانگیز بود.

آن روزها،

شادمان پروانه ها را

دنبال می کردم.

کودکیم کجاست؟…

من از تبار کودکانم.

من از زندگی،

جز تماشای ابرها

و گنجشک ها

چیزی نمی خواهم ...

من در کودکی ام جا مانده ام

باید برگردم

و سراغ خودم را

از عمو زنجیر باف بگیرم

باید برگردم...
خودم

آخرین پستها


نویسندگان


صفحات جانبی


Free Page Rank Tool

آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :