تبلیغات
دیار محبت - مادرانه
من به لبخندی از تو خرسندم :)
دیار محبت
سه شنبه 8 مرداد 1392 :: نویسنده : خودم
میخواستم بگویم باید مادر باشی تا حال مادر مهران* را درک کنی.
باید یک جوان رعنای 24 ساله در خانه داشته باشی تا بفهمی چه دردی کشیده و چه حالی دارد الان.
هرچقدر هم که حساس ولطیف باشی بازهم تا مادر نباشی هرگز حال یک مادر را نمی فهمی. 
باید نه ماه فرزندت را به شکم حمل کرده باشی لحظه لحظه اش را درک کرده باشی از لحظه لحظه آن دوران لذت برده باشی
باید با هر ضربه ای که به شکمت میزند ذوق کرده باشی ، باید برای به دنیا آمدنش روز شماری که نه ، لحظه شماری کرده باشی تا بفهمی وقتی یک مادر اینطور از جگر گوشه اش حرف میزند یعنی چه
باید شبها بالای سر نوزادی بیدار نشسته باشی..ساعتها و ساعتها خیره نگاهش کرده باشی و برای خودت خیال بافته باشی که بزرگ می شود راه می افتد .. نکند نوپاست بخورد زمین و زخمی بشود.. حرف می زند.. و چقدر شیرین است مامان گفتنش.. بعد به مدرسه میرود.. مشق می نویسد .. با سواد می شود.. بزرگتر می شود.. قد می کشد رشید می شود.. دیگر هرجا که دستت نمی رسد به او می گویی کمکت کند.. برای خودش مردی می شود.. کم کم باید آستین ها را بالا بزنی و.... صدای گریه اش بلند می شود گرسنه است.. شیر میخواهد.. رشته ی خیالاتت پاره شده اما همه ی اینها را تجربه میکنی در طول این سالها او راه می افتد .. و تو قدم به قدم نگران پا به پایش می روی تا راه رفتن را خوب یاد بگیرد.. به مدرسه اش میفرستی.. بزرگ می شود.. جلوی چشمت قد می کشد.. مرد می شود و هر بار از دیدنش ذوق میکنی.. هربار که در خانه را میزند با شور و شوق در را برایش باز میکنی .. ثمره ی زندگیت آمده و ...
باید جوانت دیر کرده باشد.. موبایلش را جواب نداده باشد.. باید همه ی اضطراب دنیا یکباره ریخته باشد توی دلت تا بفهمی حال مادری را که آن شب بارها و بارها تا پشت پنجره رفته کوچه را نگاه کرده و برگشته .. بارها و بارها شماره پسرش را گرفته و فقط صدای ممتد بوق را شنیده..به هرکسی که ممکن بود خبری داشته باشد زنگ زده اما جوابی نگرفته.. اح لعنت به این بی خبری ها...
باید همه ی آنچه را که گفتم تجربه کرده باشی تا بفهمی حال مادر مهران را.. بخصوص اگر برای دنیا آمدنش سالها انتظار کشیده باشی.. تا اینجا را پا به پای مادر مهران درک کردم و فهمیدم.. اشک ریختم بی آنکه در پی پنهان کردنش باشم.. صدای هق هقم در آمد بی آنکه از بچه ها خجالت بکشم.. اما بعدش را فقط مادر مهران می فهمد نه هیچ کس دیگری. اینکه از آن شب به بعد توی آن بیمارستان و توی اتاق آی سی یو بین او و مهران چه گذشت .. چه بر سر دلش آمد.. اینها را هیچ مادر دیگری هم نمیتواند درک کند.. این ها را فقط خودش می داند و خدای خودش.


پ.ن 1 :
مهران جوان 24 ساله ای که چند ماه پیش در اثر تصادف دچار مرگ مغزی میشه و خانوادش اعضای بدنشو اهدا میکنن. و چند شب پیش اعضای خانوادش مهمان برنامه ماه عسل بودن.

پ.ن 2 :


خوب به خاطر دارم که بعد از کلی انتظار و درد و رنج .. زودتر از موعد به دنیا اومد.. و دکترها گفتن اگر تا 24 ساعت آینده زنده بمونه.. یعنی که خطر رو رد کرده و میشه امیدوار بود .. تازه 13 ساعت گذشته بود و من به خاطر عمل سزارین نمیتونستم از تخت بیام پائین .. اما با اصرار از مادرم خواستم منو ببره بخش مراقبت های ویژه نوزادان تا بتونم بچه مو ببینم.. مادرم مخالف بود اما وقتی اصرار منو دید ناچار شد کوتاه بیاد.. به هر مشقتی بود از تخت پائین اومدم .. با یک دست شکمم رو گرفته بودم چون حس میکردم هم الانه که دل و رودم بریزه بیرون و با دست دیگم قوطی سرم رو گرفته بودم و از کنار دیوار آهسته آهسته میرفتم به اون سمت.. وقتی رسیدم دیگه نفسی برام نمونده بود.. به سختی وارد شدم و نوزادمو تو یه انکیباتور دیدم .. درست مثل همین عکس .. با یه عالمه جای سوزن که روی پاهاش بود .. فکر کنم چند ثانیه بیشتر نشد که همونجا افتادم زمین و وقتی چشم باز کردم روی تختم بودم.. فردای اون روز از نگاه مادرم .. از غمی که توی صورتش بود.. از سکوت پرستارایی که میومدن و تند تند وظایفشون رو انجام میدادن و بدون هیچ حرفی میرفتن.. فهمیدم که اون کوچولو دیگه تو این دنیا نیست و ماهها چشم انتظاری من بی نتیجه مونده..  زجری که اون روز کشیدم و فشار روحی که بهم وارد شد رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.. یعنی فراموش کردنی نیست حتی اگر بخوام. 





نوع مطلب : مادرانه، روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 5 اسفند 1393 09:51 ق.ظ
سلام من درکت میکنم بازم شما کوچولوتو دیدی ولی من بعد نه ماه هنوز تو شکمم بود که فهمیدم دیگه نیست
خودم سلام
:(
منم تجربه مشابه شمارو داشتم. میدونم خیلی سخته
ان شاء الله که دفعات بعد با دل خوش بچه دار شده باشی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


دنبال کودکی ام می گردم.

دنبال آن تابستان های طولانی

و هیاهوی درهم بازار که

همچون صدای امواج دریا

سحرانگیز بود.

آن روزها،

شادمان پروانه ها را

دنبال می کردم.

کودکیم کجاست؟…

من از تبار کودکانم.

من از زندگی،

جز تماشای ابرها

و گنجشک ها

چیزی نمی خواهم ...

من در کودکی ام جا مانده ام

باید برگردم

و سراغ خودم را

از عمو زنجیر باف بگیرم

باید برگردم...

مدیر وبلاگ : خودم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Free Page Rank Tool دریافت همین آهنگ