تبلیغات
دیار محبت - دختر پائیز
من به لبخندی از تو خرسندم :)
دیار محبت
سه شنبه 18 مهر 1391 :: نویسنده : خودم
جمعه ای که گذشت تولد دخملی بود.. میخواستم همونروز آپ کنم اما خب فرصت نشد . 
دقیقا هفده سال پیش تو همچون روزی دخملی ما قدم به این دنیا گذاشت و جهانی رو به وجود خودش منورکرد.


ماه پنجم بارداری رو میگذروندم که همسرم رفت سوریه.. به خاطر مشکلاتی که داشتم و بچه هایی که هفت ماهه به دنیا اومده بودن و زنده نمونده بودن همه مون نگران بودیم و استرس داشتیم .. از ماه پنجم به بعد هر یک شبانه روزش برای من به اندازه یکسال میگذشت.. یادمه هرروز صبح که چشم باز میکردم و میدیدم اتفاقی نیفتاده و بچه هنوز سرجاشه نفسی عمیق میکشیدم و خدارو شکر میکردم .. و بعد نگران ساعات پیش رو بودم که آیا امروز هم مثل دیروز به خیر میگذره و شب میشه یانه.. لحظه به لحظه چشمم به ساعت بود که چرا نمیگذره چرا این عقربه ها تکون نمیخورن چرا امروز شب نمیشه .. و هرچی به ماه ششم نزدیکتر میشدم از یک طرف همه خوشحال بودیم که شاید.. شاید خطر کم شده و میشه امیدوار بود که این بچه زنده به دنیا میاد و از طرف دیگه من با سلول سلول وجودم استرس و اضطراب رو حس میکردم که اگر این بار هم .. اگر این بارهم ماه هفتم بشه و بچه از بین بره چی؟ .. داشتم میگفتم که آقای همسر اردیبهشت یا خرداد بود که رفتن سوریه و اونجا تو حرم حضرت رقیه کلی نذرو نیاز و دعا کرده بودن برای سلامتی بچه.. خودش تعریف میکنه که اون شب وقتی خوابیدم .. توی عالم خواب یک خانمی رو دیدم که بهم گفت خیالت راحت باشه فردا برو برای دخترت لباس بخر و براش ببر.. وقتی آقای همسر از سفر برگشت یه سرهمی سبز خوشگل برای بچه ای که هنوز نمیدونستیم دختره یا پسره خریده بود.. البته با توجه به خوابی که دیده بود یقین داشت که این بچه دختر خواهد بود. خوشحال بودیم بابت خواب ولی این چیزی از استرس و اضطراب من کم نمیکرد.. به شدت تحت نظر مراقبتهای پزشکی بودم تقریبا ماه ششم بود که دکترم برای اطمینان خاطر منو فرستاد سونوگرافی.. یادمه دکتر سونوگراف در حین کارش برگشت و ازم پرسید : دکترتون تا حالا بهتون نگفته بود که بچه تون IUGR ـه ؟ ( آی یو جی آر ) 


من و آقای همسر با نگرانی به هم نگاه کردیم و هردو گفتیم نه! آی یو جی آر یعنی چی؟ و دکتر سونوگراف در کمال خونسردی درست انگار داره در مورد کیفیت سیب زمینی صحبت میکنه گفت : یعنی پاهاش به اندازه کافی رشد نکرده .. گفت : دیدین آدمایی که بالاتنه طبیعی دارن و پاهای کوتاه؟ به این عارضه میگن آی یو جی آر.. فقط یادمه وقتی چشمامو باز کردم که همسرم داشت آب می پاشید توی صورتم و پرستاری مشغول خوروندن یک لیوان آب قند به من بود.. یادم نمیاد چطور از تخت سونوگرافی اومدم پائین و یا اصلا چطور اون روز به خونه رسیدیم.. حتی یادم نیست تا شب چطور گذروندم که صبح بشه و خودمو به مطب پزشکم برسونم.. 
بهت زده روبروی خانم دکتر برومند نشسته بودم و منتظر بودم برگه سونوگرافی رو پاره بکنه و بگه چرت گفته .. دکتر خیلی سعی کرد بهم روحیه بده و نذاره حالم از اینی که هست بدتر بشه .. بهم گفت اگر همچین مشکلی داشتی اول من متوجه میشدم  و بهت میگفتم.. خیالت راحت باشه که چنین چیزی نیست.. اما توی کارت مخصوصی که وضعیتم رو ماهانه یا هفتگی توش ثبت میکرد نوشت: مشکوک به آی یو جی آر.. و این شد که از اون روز به بعد استرس و اضطرابی به شدت عذاب آورتر رو تحمل کردم.. تمام روز کارم شده بود به این که فکر کنم یه بچه ناقص الخلقه رو چطور میشه بزرگ کرد.. فکر کنم که خدایا بعد این همه عذاب؟ و اشک بریزم و اشک بریزم.. اونقدر وضع روحیم خراب شد که خانواده مجبور شدن از دکترم درخواست کنن اجازه مسافرت بده (چون استراحت مطلق بودم) دکتر با اکراه اجازه داد که به مسافرت برده بشم با رعایت کلیه مسائل ایمنی .. و این شد که همسر یک ماشین تهیه کرد تا من بتونم روی صندلی عقب دراز بکشم و به همراه خانوادم به شمال رفتیم .. اون یک هفته یا ده روز بد نبود.. مقداری از حال و هوای فکر و خیال دور شدم اما باز وقتی برگشتیم .. وقتی مجبور بودم ساعتها توی رختخواب .. روبروی اون ساعت دیواری لعنتی دراز بکشم و ثانیه ها رو بشمرم.. حالم رو بد میکرد.. از اون روز به بعد هر بار که برای معاینات پزشکی میرفتم (هر دوهفته یکبار) به محض اینکه وارد محوطه بیمارستان میشدیم من از هوش میرفتم.. ناگفته نمونه که منو با ویلچر میبردن و میاوردن چون بالکل راه رفتن برام ممنوع بود.. به محض اینکه چشمم به ساختمون بیمارستان میفتاد.. روی همون ویلچر از هوش میرفتم.. و بالاخره اون روزهای زجر آور و سراسر عذاب به هرشکلی که بود گذشت.. روز موعود جمعه 14 مهر ساعت هفت صبح به بیمارستان مراجعه کردیم .. تا همسر بره و کارهای بستری رو انجام بده سهمیه سوره مریم اون روزم رو خوندم.. از ابتدای بارداری هر روز دعاها و اذکار مربوط به همون ماه و هفته دوران جنینی رو میخوندم .. سوره هایی برای خوش خلق شدن بچه.. برای محمدی شدنش.. برای سلامتش.. برای زیبائیش و... و ماه آخر نوبت سوره ی مریم بود. قرآن تموم شد . بلند شدم و به سمت بلوک زایمان رفتم.. کارهای بستری انجام شد.. پرونده تکمیل و با اطاق عمل هماهنگ شد.. رگ گرفته شد و دکتر بیهوشی هم اومد و سوالاتی کرد و چیزهایی نوشت و رفت.. حالا روی برانکارد خوابیدم و ملحفه سفیدی روم کشیدن و دارن به سمت اتاق عمل میبرندم.. لحظه لحظه اون روز بوی مرگ میداد .. هرچی بیشتر به اتاق عمل نزدیک میشدم .. بیشتر دلم مردن میخواست.. کاش به جای یکی از اون بچه ها من مرده بودم.. کاش این بار به جای این بچه که حالا میدونستیم احتمالا دختره (چون تو سونوگرافی بچه جنسیت خودشو نشون نداده بود و مشکوک بودیم) من میمردم و راحت میشدم از این بازی تلخ روزگار...


وارد اتاق عمل شدیم.. از اون یکی دستم هم یه رگ گرفته شد  .. منتقل شدم روی تخت عمل.. دستهام رو صلیب وار به دو تخته دوطرف تخت عمل بستن.. دستگاه نمایش ضربان قلب و تنفس رو بهم وصل کردن.. صدای جیک جیک دستگاه بلند شد.. دکتر دستوراتی میداد و گروه بیهوشی هم کار خودش رو میکرد.. پرده ی سبز زده شد.. تغییراتی رو ی صفحه نمایش دستگاهی که فکر کنم اسمش الکترو کاردیو گرافی باشه دیده شد که پزشک دستور داد کار متوقف بشه.. نیمی از بدنم کاملا کرخت و بی حس شده بود.. با اشاره این رو به یکی از کسانی که بالای سرم بود فهموندم.. صدایی شنیده شد که اعلام کرد مریض وارد شوک شده.. صدای دیگری گفت نیم ساعت دست نگه دارید .. یادم نیست چی شد و چکارهایی انجام دادن.. فقط یادمه که ماسک اکسیژن روی صورتم بود و مدام تشویق میشدم که نفس عمیق بکشم.. نمیتونستم نفس بکشم.. دلم میخواست فریاد بکشم .. اشک بریزم و خدارو صدا کنم.. این چه امتحانیه خدای من.. بعد از این همه مشکلات.. بعد از این همه ندادن بچه.. حالا دادی و اینطور دادی؟ من که هیچ بار ناشکری نکرده بودم.. پس چرا اینطور ازم تقاص گرفتی؟.. دکتر میاد بالای سرم .. خیلی دکترم مهربونه.. واقعا آرامش میده به آدم .. نگاهش .. لحن صداش و لبخند زیبایی که همیشه روی لبهاشه.. بهم لبخند میزنه و میگه دخترم آروم باش.. داری به بچه آسیب میزنی.. باید درش بیاریم.. ولی با این وضعیتی که تو پیدا کردی امکانش نیست.. باهام حرف میزنه.. آرومم میکنه.. سوره اذاجاء نصرالله و الفتح رو میخونه و به من فوت میکنه.. دستی به سرم میکشه و دستم رو فشار میده .. بهش لبخند میزنم.. و با چشم اشاره میکنم که باشه سعی خودمو میکنم.. کم کم به حال عادی برمیگردم .. ضربان قلب و تنفس و فشار خون همه حالت عادی پیدا میکنن.. دکتر بیهوشی به تیمش میگه که کارشونو شروع کنن.. صدای الله اکبر اذان به گوش میرسه و بعد در حالیکه مشغول خوندن سوره ناس هستم .. احساس میکنم چراغ اتاق عمل و هر آنچه که دورم بود شروع به چرخیدن کرد.. حتی صداهاهم نامفهوم شدن.. 
مهری!.. مهری خانوم!.. صدای منو میشنوی؟ .. ناله میکنم که آره و سعی میکنم با سر هم جواب بدم.. اگر صدامو میشنوی اسمت چیه؟!! باز ناله میکنم و میگم مهری.. میپرسه چند تا بچه داری؟ .. میگم یکی .. میگه چیه؟ .. میگم پسره.. و اسمش رو میپرسه و هی سوال میکنه تا مطمئن بشه من هوشیارم و درک محیطی دارم.. کم کم یادم میاد که توی اتاق عمل بودم و قرار بود کودکی به دنیا بیارم.. اما الان چرا تنهام؟ بچه کجاس؟ چی شده؟ و بعد یاد پاهاش میفتم.. باز حالم بد میشه.. یکساعتی تو قسمت ریکاوری بودم و بعد به بخش منتقل شدم.. هنوز از بچه خبری نیست.. درد دارم.. آدمی نیستم که از درد ناله کنم اما این بار .. ناله میکردم و اشک میریختم.. به بهانه ی درد.. مادرم کنارمه.. همسرم هم هست.. دقایقی بعد پدرم هم ظاهر میشه.. از هوش میرم.. چشمهام جایی رو نمی بینه.. به سختی سعی میکنم چشم باز کنم و اطرافم رو ببینم.. مادرم از پرستاری که اومده وضع منو چک کنه می پرسه خانم پرستار چرا اینطوریه؟.. و پاسخ میگیره که آثار داروی بیهوشیه.. تا چند ساعت دیگه از بین میره و این خواب آلودگی هم رفع میشه.. هیچکس جرأت نمیکنه حرف بچه رو بزنه.. همه از ترس اینکه نکنه با واقعیتی تلخ روبرو بشیم.. سکوت کردیم.. بالاخره مادرم سئوال میکنه که چرا بچه رو نمیارن؟ .. پرستار میگه مادرش که بهتر شد میارنش.. بالاخره بچه رو آوردن برای شیر دادن.. مادرم بچه رو گرفت .. فضای اتاق اونقدر سخت و سنگین بود که کسی توان حرکت کردن نداشت.. نگاهها خیره به دستهای مادرم.. بچه رو روی تخت کناری گذاشت و با عجله با دستهایی لرزان.. ملحفه ای که دورش پیچیده بودن رو باز کرد.. یک ملحفه دیگه و پوشک بچه .. همه رو کنار زد .. پاهاشو گرفت حرکت داد.. یه بچه با بدنی کاملا سالم اونجا روی اون تخت و لای اون ملحفه ها در حال نق نق کردن بود.. طلسم شکسته شد.. صدای مادرمو شنیدم درحالی که قربون صدقه بچه میرفت.. بلند بلند با صدایی که با شوق و بغض و اشک آمیخته بود.. خطاب به من گفت.. بچه سالم سالمه.. هیچیش نیست.. و بعد آروم لعنتی نثار اون دکتر سونوگراف کرد.. حالا بچه.. نه بچه نه! حالا دخملی که اسمش رو از قبل انتخاب کرده بودیم.. توی بغل منه.. باز طاقت نمیارم و خودم هم قنداق رو باز میکنم.. نگاهش میکنم.. تناسب پاهاش رو با بدنش.. هیچ مشکلی نداره.. پاهاش رو دست میکشم.. اون پاهای کوچولوشو.. بعد انگشتهای پاشو می بوسم.. از حرکات سرو صورتش معلومه که گرسنشه.. معطلش نمیکنم و شروع میکنم به شیردادن دخملی که این همه برای اومدنش لحظه شماری کرده بودم...
حالا همون دخمل هفده سالش تموم شده و پا به هجده سالگی گذاشته.. یه دختر ناز و شاد و سرحال با یه عالمه انرژی اضافه.. که هیچ وقت هیچ وقت هم مشکلی از بابت پا و قد و قامت و غیره نداشته.. یه دختر باهوش و زرنگ و بسیار بسیار دانا.. که همیشه خدارو شاکر و سپاسگزارم به خاطر داشتنش.
در مورد اون دکتر سونوگراف هم واقعا نمیدونم چی باید بگم.. شاید تازه کار بوده و شاید هم فقط یه حدس بود.. هرچی که بود الحمدلله بخیر گذشت.
حالا از همین جا به دختر عزیزم تولدشو تبریک میگم و براش آرزوی بهترین هارو دارم.
امروز دوستاش دعوتش کردن به صرف سینما و پیتزا.. 
دیروز هم عمه خانمش و چندتا از دوستاش بردنش کافه کراسه به صرف جشن تولد.. 
بزرگ و مستقل شده همون نی نیه فسقلیه اون سالها ...




نوع مطلب : خاطرات، دخملانه، روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 5 آبان 1395 03:39 ب.ظ
سلام منم مثل دوستمون زدم ای یو جی ار وبلاگ شما رو گوگل معرفی کرد واقعا مطلب غم انگیزی بود بغضضمان ترکید من الان باردارم برا همین راحت اون حالتونو درک میکنم خداروشکر که بچه سالمه خداروشکر
خودم سلام
ممنونم
ان شاءالله شمام صحیح و سلامت بچه تونو به دنیا میارین. اصلا نگران نباش و استرس الکی نداشته باش :)
سه شنبه 20 بهمن 1394 03:19 ب.ظ
سلام.منم رشد بچم توی 26هفته موند اما دکترم متوجه نشد و فقط مصرف مایعات رو تجویز کرد و در کمال ناباوری توی هفته 31جنینمو از دست دادم.الان که متن شمارو خوندم فقط زجه زدمو اشک ریختم....توروخدا برای من و دلشکسته م دعا کنید...خیلی دارم سختی تحمل میکنم بخاطر بچه دار شدن....من خیلی دلم شکسته توروخدا برام دعا کنید....
خودم عزیزم خیلی ناراحت شدم و برای لحظه ای تنم لرزید از غصه
ببخشید که دیر جواب دادم دوسالی میشه که نیومده بودم وبلاگم
نگران نباش امیدوارم الان که دارم جوابتو میدم یه نی نی ناز کوچولو تو بغلت باشه و از وجودش لذت ببری.
شنبه 24 مرداد 1394 10:40 ب.ظ
سلام. شبتون بخیر. من امروز رفتم سونو ... هفته ۲۷باید میبودم که تو سونو گفتن پاهاش ۲۴هفته ست و سر و بدنش ۲۵هفته... دکترم حرف سونوگراف شما رو زد... شما طی اون دوران بارداریتون چیکار کردین ؟ منظورم از نظر تغذیه و اینجور چیزاست... برا پسرم دعا کنید طوریش نشه
خودم سلام عزیزم
شرمندم که نظرتو دیردیدم دوسالی هست نیومدم وبلاگم
من تغذیه م معمولی بودو هیچ کار خاصی نکردم فقط به خدا توکل کردم
ان شاءالله که پسر نازت سالم باشه و مشکلی نداشته باشه
دوشنبه 12 خرداد 1393 03:44 ب.ظ
سلام امیدوارم که همیشه لبتون خندون باشه و ایامتون به کام
امروز یکی از دوستان اینترنتیم تو سونوگرافی دقیقا شرایط شما مضاف براینکه گفته بودن جنینش اتساع مغزی هم داره تجربه کرده از خدا میخوام که فرجام زایمانش مثل شما پرسعادت باشه براش دعا کنید
خودم سلام خیلی ممنون
ان شاء الله که مشکلی براش پیش نیاد و بچه ش به صحت و سلامت رشد کنه و به دنیا بیاد.
دختر من امسال کنکوریه :)
یکشنبه 10 فروردین 1393 12:48 ب.ظ
سلام امروز توی گوگل زدم ای یو جی اروب شمارو نشونم داد.خوشحالم که دخملی عزیزت سالمه وتندست ایشااله که شاهد روز به روز موفقیت وشادیش باشی دخمل منم ای یو جی ار بود وهیچ مشکلی از لحاظ اندامها نداره خداروشکر اییوجی ار یعنی جنین رشد نمکینه براهمین چون شرایط رحم براش سخت میشه سریع اماده زایمان میشه من توی هفته 36 زایمان کردم
خودم سلام دختر من تو تاریخ مقررش به دنیا اومد
شنبه 26 بهمن 1392 12:54 ب.ظ
سلام خدا روصد هزار مرتبه دختر تون سالمه منم وقتی میخوندم فقط اشک میریختم و یاد روزهای بارداریم و مشکلاتی که داشتم میفتادم اخه منم تقریلا این مشکل و داشتم و در ماه هفتم بهم گفتن که جنین یه ماهه که رشد نکرده و دچار ای یو جی ار شده و رفتم بیمارستان بستری شدم و گفتن احتمال زنده موندنش 20 درصد خلاصه این روزها تموم شد و الان پسرم3 سالشه و صحیح و سالمه
خودم سلام
الحمدلله که خطری نبوده و پسرت سالمه
هیچ نشون و آدرسی هم که نذاشتی :)
جمعه 21 مهر 1391 03:45 ب.ظ
کاشکی به واقعیت نزدیک باشه
منکه باورم نمیشه
فقط قلم فرسایه
خودم من ننوشتم که شما باورکنی
برامم مهم نیست که باور میکنید یا نه
مهم اینه که واقعیت داشته و اونی که باید بدونه میدونه که به واقعیت نزدیکه یا نه :)
منظورم خدای بالای سر بنده و شماست ;)
پنجشنبه 20 مهر 1391 10:22 ق.ظ
نمایشگاه جیجیتال؟
من فکر نکنم بروم بدانجا ..
این هفته وقتمان پر است همی دونخطه شکلک باکلاس!
خودم ما هم وقتمان بسیار پر است نتوانستیم حضور پیدا کنیم.
اگر نمایشگاه سعادت داشته باشه شاید شنبه
شما که کلا وقتتان پر است و همی انباشته از کلاس می باشید :)
سه شنبه 18 مهر 1391 11:25 ب.ظ
خوب شد دحملی رو دیده بودمااا
اینطوری که نوشتین ادم تصور میکرد چه پایان وهم انگیزی داره!!!!

قلب های ما همه با باطری کار میکنه! خب ملاحظه کنید دیگه!!
:دیییییییییییییییییییی
مبارک تولدش
انشالله سالیان سال زیر سایه پدر و مادرش، سرزنده و شاداب تر و محمدی تر و فاطمی تر باشه
خودم شما فقط خوندینش من ماهها حسش کردم این همه استرس و اضطرابو
و الحمدلله که آخرش به خوبی و خوشی تموم شد .
ممنون از دعای خوبت و ان شاءالله
سه شنبه 18 مهر 1391 09:15 ب.ظ
چه باحال !
تفلدش مبارک !:)
یه جاهاییشو خوندماااا ولی خب آی یو جی آر؟ همینو فعلا فمیدم تا بعد P:

تولدش هوااااااااااااارتا مبارک :)
سلام برسونید
شیرینی هم که ... ها؟نهههههه مرسیP:
خودم میسی عزیزم
باحالی از خودتونه
تفلد عید شمام مبارک :)
ما شمارو ببینیم شیرینیم میدیم.
نمایشگاه نمیاین؟
سه شنبه 18 مهر 1391 03:28 ب.ظ
راستی!
خواهرم و زن برادرم هم فکر کنم برای بچه هاشون پیش خانم دکتر برومند می رفتن (99 درصد فکر کنم دکتر برومند بودن..)

اونا هم خیلی ازش تعریف می کنن :)
خدا حفظشون کنه :)
از مهارت و تخصصش یه طرف، دقت و صبر و حوصله و اخلاقشم یه طرف.
خودم جدی؟
بله خیلی دکتر مهربون و صبور و متعهدیه
یعنی واقعا به وظیفه پزشکیش بنحو احسن عمل میکنه ها.
سه شنبه 18 مهر 1391 03:26 ب.ظ
به نام خدا

سلام

یه دنیااااااااااااااا تبریک می گم تفلد دخملی گل رو

باورتون می شه همین طوری که می خوندم هی بغض می کردم و هی اشکم درمیومد؟

خدا بچه هاتون رو برای شما و آقای همسر، و شماها رو برای اونا حفظ کنه الهی :)

ماشاءالله هزار ماشاءالله، از برکت دعاهای زمان بارداری، هم خوش خلق و محمدی شده و هم سالم و زیبا

بازم تبریک می گم :)

بهش سلام برسونید و از قولم به خودشم تبریک بگید :)
خودم سلااااااااااام عسیسم خوبی شما؟
ممنون از لطفت و احساست.
خودمم وقتی مینوشتم کلی باهاش اشک ریختم.
سلامت باشی عزیزم بزرگیتو میرسونم .ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


دنبال کودکی ام می گردم.

دنبال آن تابستان های طولانی

و هیاهوی درهم بازار که

همچون صدای امواج دریا

سحرانگیز بود.

آن روزها،

شادمان پروانه ها را

دنبال می کردم.

کودکیم کجاست؟…

من از تبار کودکانم.

من از زندگی،

جز تماشای ابرها

و گنجشک ها

چیزی نمی خواهم ...

من در کودکی ام جا مانده ام

باید برگردم

و سراغ خودم را

از عمو زنجیر باف بگیرم

باید برگردم...

مدیر وبلاگ : خودم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Free Page Rank Tool دریافت همین آهنگ