تبلیغات
دیار محبت - خانواده آقای هاشمی
من به لبخندی از تو خرسندم :)
دیار محبت
سه شنبه 4 مهر 1391 :: نویسنده : خودم
1. 
خیلی وقت بود که این خانواده رو از یاد برده بودم در واقع خیال میکردم که مسافرتشون تموم شده و بالاخره به مقصد رسیدن.. اما دیروز وقتی کتاب اجتماعی نرگسو باز کردم دیدم ای بابا.. این خانواده هنوز در گیرو دار سفر به دور ایران هستن. از کی سفرشون شروع شده نمیدونم اما من وقتی بهشون برخوردم که قند عسل رفته بود کلاس سوم و ما مجبور بودیم همراهیشون کنیم و شهر به شهر دنبالشون بریم .. طفلیا تا کلاس سوم دخملی هم هنوز در حال سفر بودن .. مام فکر کردیم با اینهمه پیشرفت تکنلرژی و وسائط (وسائل) نقلیه عمومی بالاخره این بندگان خدا رسیدن خونه خودشون.. اما دیشب تازه متوجه شدم که این خانواده مجبورن هر سال این سفرو تکرار کنن تا بچه های کلاس سوم یه چیزی برای خوندن داشته باشن .. تنها فرقی که مسافرت امسالشون با مسافرتشون در زمان کلاس سوم دخملی داره اینه که تو تهرون سوار مترو میشن .. بالاخره بعد از بیست سال مسافرت یه تغییرات کوچولویی تو برنامه سفر باید داد هم برای خواننده هاشون خوبه هم برای روحیه خودشون. البته با این اوضاع و احوال گرونی که داره پیش میره فکر کنم چند سال دیگه وسیله نقلیه شون به شتر و اسب تغییر پیدا کنه .. الله اعلم 

2.
چند روز پیش که داشتم کارتن های کتاب رو جابجا میکردم .. فی الواقع مشغول جمع کردن کتابها و هدایتشون به داخل کارتن بودم .. متوجه شدم  به اون راحتی که پارسال این کارتن هارو جابجا می کردم .. نمیتونم بلندشون کنم و جابجاشون کنم.. اولش منم عین شما خیال کردم زورم کم شده و دیگه هیجده سالو رد کردم .. اما وقتی خوب دقت کردم دیدم این عدم توانایی بخاطر کم زور شدن من نیست .. به خاطر پر محتوا بودن وسنگین بودن مطالب داخل کتاباس 

3.
دوستی میگفت.. اونی که از دیوار مردم میره بالا و مالشونو میبره شرف داره به کسی که سر مردمو کلاه میذاره و ازشون میدزده.
گفتم: چرا اینا که جفتشون دزدن چه فرقی دارن؟ گفت: اونی که از دیوار مردم میره بالا و دزدی میکنه ..صادقه صاف و پوس کنده میگه من دزدم .. طرف وقتی از خواب پامیشه می بینه خونه شو دزد زده .. می فهمه که دزد اومده ومالشو برده.. اما اونی که کلاه میذاره سر مردم و یواشکی مالشونو میخوره هم دزده هم نامرده چون طرف شاید تا مدتها نفهمه که چه کلاهی سرش رفته و همچنان به جناب دزد با حسن ظن نگاه کنه و حتی باهاش رفاقت کنه.. پس دزد شب رو شرف داره به گرگ در لباس میش .. دیدم حرف بدی نمیزنه گفتم بنویسم شمام بدونین 





نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 20 مهر 1391 10:23 ق.ظ
لاحول ولا قوه الا بالله ...
فووووووووووووووووووووووووووت :))))
خودم :d
شنبه 15 مهر 1391 02:32 ب.ظ
اووووووووووووه! چقده رب!
دونقطه چششششششم زدن!

خودم حالا ببینا این رب سالی یه بار ازاین ورا رد میشه
ببین میشه یه کاری کنی بره هر هفتادوشیش سال یه بار بیاد :))))))
جمعه 14 مهر 1391 11:57 ب.ظ
نه هنو ...
:دی

خو چرا انقده سرتون شلوغه؟
آپ ؟
نو آپ؟
خودم چشم آپ میکنم دراسرع وقت :)
پنجشنبه 13 مهر 1391 11:22 ق.ظ
خودم چی شده؟
صورتت جوش زده؟
شنبه 8 مهر 1391 10:00 ب.ظ
من که همینجام
این گوشه آروم نشستم خو ..

خونده بودم ...؟نخونده بودم؟ یادم نیس قبلیا چی بودندی خو :دی


آآآخی خو از مخش و مدرسش که تاحالا آپ نکردین کهههه
به بی سواته سلام برسونییییییییییین
نچ نچ نچ چقد بچه ها زود بزرگ میشنننن ماشالله خو
وااااااااااای چقده پیر شدمممممم
:دییییی
خودم اوهوم
خوبه که اینجایی :) سرم به شدت شلوغه شام وناهارمم یادم میره بخورم دعاکنین خلوت شه بیام هرروزانه بنویسم
چهارشنبه 5 مهر 1391 11:15 ب.ظ
:دییییییییییییی
یک هم خوندم
ههههههههه باحال بوووووووووود

خودم مرسی که خوندی :)
شونصد تا آپ داشتما اونارم خوندی؟
اصلا تو کجایی چند وقته هان؟
چهارشنبه 5 مهر 1391 11:14 ب.ظ
سلام

اعتراف میکنم نمتونم ییهو این همه متنو بخونم که

ولی دو و سه رو بخوندم
بانمک بودندی
با سه موافق بوده و دو را جالب می پندارم :PPPPP

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خانوم بی سواته خوبهههههههههههههههههه؟:)))
خودم سلاااااااااااااام :دی
شما خوبی؟ خانم باسوات! بابا زودتر خبر بده اقلا برات چراغونی کنم یه گاوی گوسفندی سه چارتا از این آدمای احمقی چیزی سرببرم :دی
تو چجور دانشجوی این مملکتی که چارتاخط نوشته رو سختته بخونی؟
ممنون که دو جالب بودندی و اینا و اینا و اینا
خانم بی سواته دیگه رفته کلاس سوم برا خودش شخصیتی بهم زده ها یعنی وقتی فکرشو میکنم نه ماه باید تو سرخودم بزنم بلکه دو خط مشق بنویسه از همین حالا رسما دیوونه میشم :))))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


دنبال کودکی ام می گردم.

دنبال آن تابستان های طولانی

و هیاهوی درهم بازار که

همچون صدای امواج دریا

سحرانگیز بود.

آن روزها،

شادمان پروانه ها را

دنبال می کردم.

کودکیم کجاست؟…

من از تبار کودکانم.

من از زندگی،

جز تماشای ابرها

و گنجشک ها

چیزی نمی خواهم ...

من در کودکی ام جا مانده ام

باید برگردم

و سراغ خودم را

از عمو زنجیر باف بگیرم

باید برگردم...

مدیر وبلاگ : خودم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Free Page Rank Tool دریافت همین آهنگ