تبلیغات
دیار محبت - بازم چادر :)
من به لبخندی از تو خرسندم :)
دیار محبت
چهارشنبه 21 تیر 1391 :: نویسنده : خودم
در ادامه پست چادر یادم اومد از سفر به چین بنویسم 
تو هواپیما با چادر نشسته بودم و خانمهای مسافر دیگه ای که ایرانی بودن هم
همه با مانتو و روسری.. هرچی به فرودگاه ابوظبی نزدیکتر می شدیم از تعداد
روسری ها کم میشد و موهای سشوار کشیده و آرایشهای کمرنگ و پررنگ
وقتی تو فرودگاه ابوظبی از هواپیما پیاده می شدیم دیگه هیچکدوم ازخانمای
داخل هواپیمارو نشناختم .. به جزیکی غیر از خودم که ایشونم با چادر بودن.

از اونجا با پرواز بعدی به سمت چین حرکت کردیم .. خب تو اون پرواز غیر از ما
هیچ ایرانی دیگه ای نبود.. حجابم برای مهماندارها و بقیه مسافرین زیاد عجیب
نبود.. چون همه شون این حجابو تو کشورهای عربی و غیره دیده بودن فکر میکنم
چیزی که زیادتر براشون عجیب بود این بود که چرا من مثل بقیه کسانی که 
معمولا تو این پروازها هستن چادرم رو برنداشتم و هنوز چادر سرمه .

تو تمام مدتی که اونجا بودم هیچوقت احساس ناراحتی نکردم.. حتی وقتی مردم
با تعجب نگاه میکردن و حتی وقتی با سرعت خودشونو از پشت سر میرسوندن
تا از نزدیک ببینن که من کی هستم یا نوع پوششم چیه.. بیشتر خوشم میومد
تا اینکه ناراحت بشم.
حتی تا بالای دیوار چین هم رفتیم ولی با چادر. حس غرور و افتخار اونجایی به
اوج خودش رسید که متوجه شدم چند چینی مسلمون که اونجا بودن مدتیه منو زیرنظر
گرفتن و هی میخوان بیان جلو صحبت کنن اما انگار یا روشون نمیشد یا ملاحظه دیگه ای داشتن
بالاخره یکیشون اومد جلو .. دوتازن بودن دوتا مرد .. خانمها برخلاف بقیه مسلمونای چینی
چیزی شبیه مانتو تنشون بود با روسری .
میدونید تو چین مثل خیلی از کشورهای مسلمون  زن ها حجابشون فقط در حد پوشوندن 
سر و موهاشونه و مثلا با روسری و بلوز شلوار تنگ میچرخن .
مردی که مسن تر بود اومد جلو به عربی سلام و علیک کرد .. پرسید از کجا هستین
گفتم از ایران.. پرسید چند وقته اینجائید گفتم پونزده روز.. خانمها رو صدا کرد اومدن جلو
سلام کردیم همه شون احسنت میگفتن .. نه بخودم بلکه به خاطر چادرم.. 
احساس کردم اون ها هم به وجود اون چادر تو اون محیط افتخار میکنن.. با یه حس خاصی
نگاه میکردن.. ما ایستاده بودیم و به زبان دینمون با هم حرف میزدیم در حالی که 
اطرافمون پر بود از توریستهای آمریکایی وکانادایی و اتریشی و اروپایی و غیره
بعد باز مرد مسن اجازه گرفت که خانمها با من عکس بگیرن .. موافقت کردم
کنار هم ایستادیم و با افتخار و غرور با هم عکس انداختیم.
اون روز یکی از فراموش نشدنی ترین روزهای زندگیمه
عکس رو پیدا کنم تو آرشیو عکسام حتما تو یه پست براتون میذارمش 




نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


دنبال کودکی ام می گردم.

دنبال آن تابستان های طولانی

و هیاهوی درهم بازار که

همچون صدای امواج دریا

سحرانگیز بود.

آن روزها،

شادمان پروانه ها را

دنبال می کردم.

کودکیم کجاست؟…

من از تبار کودکانم.

من از زندگی،

جز تماشای ابرها

و گنجشک ها

چیزی نمی خواهم ...

من در کودکی ام جا مانده ام

باید برگردم

و سراغ خودم را

از عمو زنجیر باف بگیرم

باید برگردم...

مدیر وبلاگ : خودم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Free Page Rank Tool دریافت همین آهنگ