تبلیغات
دیار محبت - شور وا شور
من به لبخندی از تو خرسندم :)
دیار محبت
یکشنبه 4 تیر 1391 :: نویسنده : خودم
صحنه شماره یک : (بازار کربلا)
خاله ام در حال خریدن کفن
مادرم : آبجی شما که اون دفه کفن خریدی.. دو تا کفن میخوای چیکار؟شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے
خاله خانوم : میخوام شور وا شور بپوشم تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

صحنه شماره دو : (داخل هواپیما)
+ مسافران عزیز لطفاً کمربندهای خود رابسته و صندلی هارا به حالت اول درآورید.
سه خواهرون : کمربندها را می بندند
اون یکی خاله خانوم: خب ما اینارو بستیم حالا چطوری باید بازشون کنیم؟ 
سه خواهرون : مشغول ور رفتن با کمربندایمنی برای بازکردن
خاله خانوم : این چطوری باز میشه ؟ باید بکشیمش ؟smile
اون یکی خاله خانوم: دگمه های کنارشو فشار بدیم باز میشه؟ (منظور پرچ سگک کمربند بوده)
مامی گرامی : این صفحه ی روی سگکو پائین نگه داریم باز میشه؟
نیم ساعت بعد
سه عدد پیرزن به سبک فیلم های دوربین مخفی هنوز مشغول ور رفتن با
کمربندها هستن بلکه بتوانند بازشان کنند و آنقدر سروصدا کرده اند که ردیف جلویی
همه حواسشان به این سه خانم جوان و نوشکفته می باشد .smile emoticon kolobok
بالاخره آقای جوان ردیف جلو  در حالیکه از خنده غش کرده دستش را دراز کرده با یک انگشت ضامن کمربند را به بالا فشار داده کمربند باز می شود .
سه عدد پیرزن نو شکفته تا خود بغداد می خندند.колобок



پ.ن :
مادرمان کربلا بوده و آنقدر از این شاهکارهایشان تعریف کرد که
روده هایمان پاره شد.
نمیدانم سفر معنوی رفته بودند یا اجرای زنده ی صبح جمعه باشما





نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 13 تیر 1391 01:37 ب.ظ
سلام وبلاگ خوبی داری
اگه خواستی امار وبلاگت بره بالا می تونی با سایت من تبادل لینک کنی
www.parsj.org/links
خودم سلام
میدونم خوبه :)
یکشنبه 4 تیر 1391 11:39 ب.ظ
به نام خدا

سلام

چقد تند تند آپ می کنید، واه واه نمی گید ما امتحان داریم؟
(دست پیش را می گیریم که پس نیفتیم :دی)


آخی چه بامزههههههه
خودم سلام
تازه رحم فرمودیم شونصد تا آپ دیگه تو نوبتن :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


دنبال کودکی ام می گردم.

دنبال آن تابستان های طولانی

و هیاهوی درهم بازار که

همچون صدای امواج دریا

سحرانگیز بود.

آن روزها،

شادمان پروانه ها را

دنبال می کردم.

کودکیم کجاست؟…

من از تبار کودکانم.

من از زندگی،

جز تماشای ابرها

و گنجشک ها

چیزی نمی خواهم ...

من در کودکی ام جا مانده ام

باید برگردم

و سراغ خودم را

از عمو زنجیر باف بگیرم

باید برگردم...

مدیر وبلاگ : خودم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Free Page Rank Tool دریافت همین آهنگ