تبلیغات
دیار محبت - هویجوریات
من به لبخندی از تو خرسندم :)
دیار محبت
جمعه 12 خرداد 1391 :: نویسنده : خودم

اصلاً نمیدونم چه مرضیه زمان امتحانا که میشه همه کارای عقب افتاده یادم میفته

از ملحفه های دوخته نشده بگیر تا شستن آشپزخونه و  تمیزکردن کابینت و ...

فکر کنم این یه مورد همه گیره .. چون دخملی هم دقیقا همین حسو داره

دوروزه افتاه به جون اتاقش 

امروز اینجا کرکر خندس .. داریم خونه تکونی میکنیم

دنیای عروسکهای نرگسو یه گوشه جمع کردیم.. یه گوشه که چه عرض کنم

تقریبا نصف اتاقو گرفتن.. یه کیسه ی بزرگ (درواقع یه رو تشکی) آوردیم وimages/smilies/4025mr7.gif

تا جا میشد عروسک ریختیم توش .. تا خرخره پرشده اما حجم عروسکا کم نشد

دخملی کیسه رو مثل دزدا گذاشته رو کولش smile emoticon kolobokو میگه من اصلا میرم خونه ی بابام

چند مین بعد برگشته و میگه خونه بابام هیچ خبری نبود من برگشتم 

همه میخندیم..  اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ

به نرگس میگم اجازه میدی داستان دراکولا رو تو وبلاگم بنویسم؟شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے

میگه بنویس ولی بقیشو ننویسیا گفتم باشه فقط دراکولارو مینویسم

آقای همسر میگه نرگس ! مامان همش سوتیای تورو تو وبلاگش مینویسه 

میگه خودم میدونم تاس کبابو وایمکسو اینارو نوشته.. خودم اجازه دادم 

همه سفت و سخت مشغولیم و هر لنگه جوراب یا هر چیز کوچیک دیگه ای

باعث میشه همه هری بزنیم زیر خنده 







نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 13 خرداد 1391 06:27 ب.ظ
خواستم به همتون بگم:
دلتون بسوزه من این ترم امتحان ندارم!
:دیییییییییییییییی
فقط پروپوزال و پایان نامه عاقبت به خیر نشده دارم
:دییییییییییییییییی
خودم خو من از همینجا بهت تسلیت میگم خدا صبرت بده :)
شنبه 13 خرداد 1391 03:33 ب.ظ
سلام به توان 2

بلی میدانم تلف کردن وقت است اما آن اتاق نیز جزیی ازین زندگی است آخر!!!

گویا ..
داداش بزرگه بله ... وسایلش وسط حال هم که پهن باشه میگه چرا جابه جا میکنی وسایلمو همشو بهم میریزی و اینا ...ولی کوچیکه هیچی نمیگه ..نمدونم چرا ! برا خودمم عجیبه ... احتمالا دیگه دنبال وسایلش هم نمیره که غر نمیزنه :دییی
شنبه 13 خرداد 1391 01:32 ق.ظ
آهان اینو هم بگم:

داداش من اصلاً اجازه نمی ده کسی اتاقش رو مرتب کنه که! می گه همه چی رو گم می کنید!
البته خودش هر وقت دست به کار بشه برق می ندازتش قرنی یک بار :پیییی

اما جدی نمی ذاره ها :دی
ترانه چه داداش مهربونی داری :پی

------
الآن جماعت می گن اینا چه خانواده شلخته این!
نه خو ببیند، اون که پسره و هیچ، منم بعد از امتحانا خب تمیز می کنم همه جا رو :)
خودم خب پسرا کلا همینطورین
داداشای منم نمیذاشتن ما به اتاقشون دست بزنیم میگفتن بعدش دیگه نمیتونیم هیچیو پیدا کنیم :)
یادمه یه بار کلی احساس خواهری بهم دست داده بود رفتم اتاقشو تمیز کردم وقتی اومد کلی دعوام کرد گفت همه چیو بهم ریختی هیچی سرجاش نیست :))))))
شنبه 13 خرداد 1391 01:31 ق.ظ
آهان اینو هم بگم:

داداش من اصلاً اجازه نمی ده کسی اتاقش رو مرتب کنه که! می گه همه چی رو گم می کنید!
البته خودش هر وقت دست به کار بشه برق می ندازتش قرنی یک بار :پیییی

اما جدی نمی ذاره ها :دی
ترانه چه داداش مهربونی داری :پی

------
الآن جماعت می گن اینا چه خانواده شلخته این!
نه خو ببیند، اون که پسره و هیچ، منم بعد از امتحانا خب تمیز می کنم همه جا رو :)
خودم راستی گویا یه رفرش بکنی بد نیستا
آپ کردم همین الان :)
فردا صبم آپ بعدی نمایش داده میشه :)
شنبه 13 خرداد 1391 01:23 ق.ظ
تران تو هم؟
پس چرا من این طوری نیستم؟!
من همیشه بعد از امتحانا خونه تکونی می کنم :دی
خودم وا گویاااااا؟
خونه تکونی بعد امتحانا که اصلا حال نمیده
اونی که خیلی میچسبه خونه تکونی دقیقا وسط امتحاناس :)
شنبه 13 خرداد 1391 12:50 ق.ظ
سلام دوباره !

من هم دقیقا همینجوری میشم .!
ینی یه وسواس فکری میگیرم که باید همه جا تمیز شه بعد کتاب بگیرم دستم !
از صبحم همش داشم میتکوندم این خونه روووووووو!
خودم سلام سلام
یکیش از قبل جا مونده :پی
بهله اینجور وقتا همه جا باید برق بزنه که هیچی.. هیچ کم و کاستی هم نباید وجود داشته باشه :دی
شنبه 13 خرداد 1391 12:47 ق.ظ
چقده باحال!
آدم هزار تا دختر داشته باشه .......
والله خب!پسر فقط بریزو بپاش داره دریغ از یکبار جمع کردن وسایلش ...
ایش به هرچی پسره ...!
من همش باید تهنایی خونه تکونی کنم !مامان ازین کارا دوس نداره !هق!
هفته پیش اتاق داداش کوچیکه رو تمیز کردم مث ماه ! که نکنه ایام امتحانات حواسش به ریخت و پاش دور و برش جلب شه و اینا ..
امروز دوباره همون کار تکرار شد چون تو اتاقش نمی شد راه رفت حتی!!
ایش به این پسرهااااا
خودم از نظر من تمیز کردن اتاق پسرا یعنی تلف کردن وقت و انرژی.
همیشه این تجربه رو داشتم که یه صبح تاشب کار کنم تو اتاق قندعسل هفته بعدش نشه اتاقشو نگاه کرد حتی :)
جمعه 12 خرداد 1391 09:10 ب.ظ
به نام خدا

سلام

برعکس من!
فصل امتحانا زندگیم می شه مثل.. مثل... (هرچی فکر می کنم صفتش توی ذهنم نمی یاد!)
یعنی فجییییییییییییع شلخته می شه هااا!

ترم پیش اواسط امتحانا از میز غذاخوری بدبختی که تغییر کاربری داده و شده میز کار و درس بنده یه عکس گرفتم، اما روم نشد بذارم توی وبم!!

-----
بمیری گویا!! بمیری!
انگار همین دیروز بودا!
یعنی این ترم به همین زودی گذشت و الآن بازم فصل امتحان و پروژه و چه و چه...
خودم سلام
ما که این چن وقته درست زمان امتحانا یاد همه کارای عقب موندمون افتادیم :)
البته واضح و مبرهن است که کار شما بسی بهتر از کار ماست :)
جمعه 12 خرداد 1391 08:00 ب.ظ
سلام

چه حس خوبی داره این جور خونه تکونی : دی
من با خودنش کلی انرژی گرفتم

الهی همیشه شاد باشین و سلامت در کنار خانواده
خودم سلام
حسش بسیار عالیه :)
میگم حالا که انرژی گرفتی بیا کمک :پی
ممنونم بابت دعای قشنگت :بوس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


دنبال کودکی ام می گردم.

دنبال آن تابستان های طولانی

و هیاهوی درهم بازار که

همچون صدای امواج دریا

سحرانگیز بود.

آن روزها،

شادمان پروانه ها را

دنبال می کردم.

کودکیم کجاست؟…

من از تبار کودکانم.

من از زندگی،

جز تماشای ابرها

و گنجشک ها

چیزی نمی خواهم ...

من در کودکی ام جا مانده ام

باید برگردم

و سراغ خودم را

از عمو زنجیر باف بگیرم

باید برگردم...

مدیر وبلاگ : خودم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Free Page Rank Tool دریافت همین آهنگ