تبلیغات
دیار محبت - سوم خرداد 61
من به لبخندی از تو خرسندم :)
دیار محبت
پنجشنبه 4 خرداد 1391 :: نویسنده : خودم
- شنوندگان عزیز توجه فرمائید
- شنوندگان عزیز توجه فرمائید

صدای گوینده ی رادیو  که با هیجان این جملات رو میگه شنیده میشه
مادرم رفته پشت بام تا رخت هارو پهن کنه مام میخکوب پای رادیو.. 
برادر بزرگترم جبهه بود و این دوتام که هنوز دست چپ و راستشونو 
تشخیص نمیدادن و مشغول بازی بودن. آبجی کوچیکه هم مشغول درس
و مشق..

- شنوندگان عزیز تا لحظاتی دیگر اخبار مهمی را از جبهه های نبرد حق علیه باطل
به اطلاع شما می رسانیم...

باز مجری رادیوست که این را میگوید (یا جمله ای شبیه به این) و من سرتاسر
شور و هیجان .. میخواهم بدانم چه شده.. شیطنتم هم گل میکند و دلم میخواهد
کمی سربسر مادر عزیزم بگذارم.. از راه پله ها به پشت بام میدوم و با خوشحالی
فریاد میزنم.. مامان مامان خرمشهر آزاد شد.. مادرم چیزی نمانده از خوشحالی 
بال در بیاورد.. سبد رختهارا میگذارد زمین و به دنبال من به داخل خانه می دود
می نشیند پای رادیو.. فقط مارش نظامی نواخته می شود و دیگر هیچ.. نگاهم 
میکند.. برق شیطنت را در چشمهایم می بیند.. اخم میکند یک تشر هم میزند و
بر میگردد پشت بام.
من دوباره می نشینم پای رادیو.. این بار واقعا گوینده رادیو با شور و هیجان می گوید
- شنوندگان عزیز توجه فرمائید.. شنوندگان عزیز توجه فرمائید.. خونین شهر شهر خون
آزاد شد..
دیگر نمیتوانم خودم را نگه دارم.. مثل فنر ازجا می پرم.. جیغ میزنم.. از شادی گریه میکنم
دوباره میدوم بالای پشت بام.. مامان مامان خرمشهر آزاد شد.. مادرم نیم نگاهی
می کند و می گوید برو بچه بذار به کارم برسم.. هرچه قسم و اصرار که بخدا راست میگم
مادرم باور نمیکند.. تا بالاخره کار پهن کردن رخت ها تمام میشود ومی آید پائین..
صدای رادیو را که می شنود باورش می شود.. سبد را می اندازد.. دستهایش 
را به آسمان بلند میکند و در حالیکه با شادی اشک می ریزد خدارا شکر میکند.
مردم به خیابانها آمدند.. نقل و شیرینی بود که پخش میشد.. ماشینها چراغهایشان را
روشن کرده بودند.. شادی از چهره ی همه نمایان بود. 
یادم می آید آن روز امتحان فیزیک داشتیم.. همیشه از فیزیک متنفر بودم و هستم
اما آن روز شیرین ترین خاطره ی فیزیکی من رقم خورد .
زیباترین روزهای عمرم در مدرسه شکل گرفت وقتی دوستان مهاجر خوزستانیم را دیدم
در آغوش هم گریه میکردیم.. می خندیدیم.. هیچکس حال خودش را نمی دانست.
بیخود نیست که آن روزگار جمعیت خرمشهر را 36 میلیون ذکر کردند. قلب همه ی ما
در خرمشهر می تپید.. چه روزهایی بود.. پر از صفا و صمیمیت.. پر از یکرنگی و ایثار





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 5 خرداد 1391 01:30 ق.ظ
به نام خدا

سلام

ان شاءالله...

-------
سوم خرمشهر دیگه چیه؟!
زیادی جوگیر شدم، سوم خرداد رو نوشتم سوم خرمشهر!
خودم جدی؟
منم جوگیرتر اصلا متوجه نشدم :)
پنجشنبه 4 خرداد 1391 11:47 ب.ظ
سلام
طاعات قبول
همیشه وقتی خاطرات همبستگی اون سال ها رو میخونم..او هیجانات ناب ..اون احساسات خالص!
از خودم میپرسم چرا این همه قشنگی به نسل بعدی منتقل نشد؟
خودم سلام
ممنون
واقعا حسی بود که هیچوقت لنگش هیچ جا پیدا نمیشه.
وقتی دانش آموزای جنگزده اومدن مدرسه ما.. انگار صدساله میشناسیمشون .. در آغوش گرفتیم و کنار خودمون نشوندیم اون بچه هارو
وقتی شهرشون آزاد شد پابه پاشون شادی کردیم و اشک ریختیم. اگر نگاهمون میکردی نمی فهمیدی کدوم تهرانی هستیم کدوم خوزستانی :)
پنجشنبه 4 خرداد 1391 05:51 ب.ظ
به نام خدا

سلام

با این که اون روزگار هنوز وجود نداشتم، اما هنوز نه فقط با شنیدن صدای اون گوینده که بارها از صداوسیما پخش شده، که حتی با خوندن اون جمله این جا هم قلبم لرزید...
خوزستانی بودنم هم این لرزش قلب رو تشدید می کنه...

اما آبجی، حقیقت اینه که دیگه کمتر کسی (منظورم مردم عادی نیست!) واقعاً از این قضیه خوشحال ه... یعنی (سوء) استفاده از این روز خیلی بیشتر از خوشحالیشه...

اگر هنوز خوشحال بودن و شاکر خدا، این نبود وضعیت الآن مردم خرمشهر...

سال هاست خودم خرمشهر نبودم، اما وصفش رو زیاد می شنوم از کسانی که بیشتر اون جا می رن...

من نمی دونم، آباد کردن شهری که حق داره گردن همه ی ایران، این قدر سخته؟!
نمی گم مدرن کردن و اینا، فقط می گم یه وضع عادی...


هر سال سوم خرمشهر باید دلم بگیره...

خسته شدم از اونایی که فقط ادعاشون می شه و چقددددددددر هم ادعاشون می شه! کم مونده وجود و حضور خودشون رو هم معجزه ی الهی بدونن، اما به این معجزه ی خدا این طور بی اعتنا هستن...

خودم سلام
بله راست میگی، واقعا این خرجی که صرف جشنهای مختلف و جشنواره ها و همایشهای سوم خرداد میشه تو این سی ساله اگه خرج خود شهر میشد الان وضعش این نبود.
خرمشهر هنوزم مظلومه خیلی هم مظلوم.
امیدوارم به زودی مشکلات مردم خرمشهر هم حل بشه به امیدخدا.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


دنبال کودکی ام می گردم.

دنبال آن تابستان های طولانی

و هیاهوی درهم بازار که

همچون صدای امواج دریا

سحرانگیز بود.

آن روزها،

شادمان پروانه ها را

دنبال می کردم.

کودکیم کجاست؟…

من از تبار کودکانم.

من از زندگی،

جز تماشای ابرها

و گنجشک ها

چیزی نمی خواهم ...

من در کودکی ام جا مانده ام

باید برگردم

و سراغ خودم را

از عمو زنجیر باف بگیرم

باید برگردم...

مدیر وبلاگ : خودم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Free Page Rank Tool دریافت همین آهنگ