تبلیغات
دیار محبت

دیار محبت
من به لبخندی از تو خرسندم :) 
1. یادم باشه دیگه تو خیابون یا مترو جواب سئوال این ویزیتورارو ندم
تا مجبور نباشم از پیشنهاد خرید یه عطر 5 تومنی برسم به خرید یه
عطر چهل تومنی 


2. بیخود نیست ایران رتبه اول علمی منطقه رو داره و از نظر رشد
علمی تو دنیا رقیب نداره، نمونش خانواده ی ما :)
همه مشغول کسب علمیم. فقط مونده بود مادربزرگ خانواده که
ایشونم وارد دنیای درس ومدرسه شدن. ترم پیش با معدل هفده ونیم 
سال اول دبیرستانو پشت سر گذاشتن (خدائیش من سال اول معدلم 
کمتر از این شده بود) شنیدن این جمله که مثلن امروز شیمی داریم
یا فردا فیزیک داریم از یه بچه مدرسه ای خیلی عادیه ولی اینکه
از دهن یه بانوی 65 ساله (شما بخون هجده ساله) شنیده بشه
کلی مایه مسرته چقدم انرژی میده ها
حالام که میرن کلاس زبان، مایه مسرت مارو فراهم میکنن اساسی
خوشم میاد کم نمیاره و خسته هم نمیشه.
اگه یه کم از این پشتکار رو ما داشتیم الان کره ماهو فتح کرده بودیم 


3. هیچوقت همه پل های پشت سرتو خراب نکن شاید روزی
پشیمون شدی و خواستی برگردی.


4. کاش یه کم قدردان بودیم، همین!


[ یکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 12:49 ب.ظ ] [ دیار محبت ] [ نظرات ]
اون زمان که شاغل بودم قند عسلو باخودم میبردم محل کارم
بچم کلی برو بیا داشت برا خودش
همه تحویلش میگرفتن و علی الخصوص که میدونستن ییدونه دردونس
کلی هواشو داشتن
یه بنده خدایی تو دفتر رئیس کار میکرد که از نعمت قد زیاد بهره مند نبود
و به نسبت بقیه آقایون قد خیلی کوتاهی داشت
یه بار که یه جلسه خیلی مهم تو اتاق آقای رئیس برقرار بود
این بنده ی خدا میاد و به قند عسل که 
داشته تو راهروی اداره برا خودش شلوغ میکرده و
تو راه پله ها شلنگ تخته مینداخته برا بار چندم میگه 
عموجون صدا نکن.....
خب بقیش یخورده شرم آوره 
چون اون بنده خدا هنوز جملش تموم نشده بوده که
یهو برق از چشاش میپره و صورتش داغ میشه 
بعله شازده پسر ما که بهش برخورده بود چرا
تو ملک آبا و اجدادیش بهش گفتن شلوغ نکن
یک عدد سیلی جانانه روانه صورت همکار بخت برگشته ی من کرده بوده





طبقه بندی: قندعسلانه، 
[ جمعه 28 بهمن 1390 ] [ 02:01 ق.ظ ] [ دیار محبت ] [ نظرات ]
یه عالمه حرف میان و میرن 
میچرخن میگردن
یهو گل میکنن
یهو فکر میکنی چقد حرف برای نوشتن و گفتن داری
میگی کارامو بکنم برم با خیال راحت بنویسم
میایی
لاگین میکنی
می شینی
اما انگشتات رو کیبرد میمونن
چی بنویسم
هم مغز و هم انگشتها
باهم قفل میشن
دفعه اولت نیست
مطمئنا دفعه آخرم نخواهد بود
گم میکنی 
حرفاتو
بعد کم کم
خودتم لابلای حرفات گم میشی





طبقه بندی: روزنوشت،  دل نوشت، 
[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 08:48 ب.ظ ] [ دیار محبت ] [ نظرات ]
به خاطر مشکلی که برام پیش اومده بود بیمارستان بستری بودم
اون موقع قند عسل 5 سالش بود
چندروزی بود که من بیمارستان بودم و بالتبع قندعسلو ندیده بودم
یه روز بالاخره پدرش آخر ساعت ملاقات 
از پرستارا اجازه گرفت و قند عسلو آورد بالا من ببینمش
طبق معمول که آخروقت ملاقات نگهبان بخش میومد و 
ملاقاتیارو بیرون میکرد
اون روزم آقای نگهبان اومد و تذکر داد که وقت ملاقات تموم شده
مام گفتیم الان میرن
نگهبانه رفت و ده دقیقه دیگه برگشت دوباره تذکر داد
باز ما گفتیم همین الان 
دفعه سوم که بنده خدا اومد تذکر داد
یهو قند عسل برگشت با اون صدای نازک خوشگلش گفت:
- اگه یه بار دیگه بیای بگی وقت تموم شده
همچین با مشت میزنم تو صورتت که از پنجره پرت شی تو حیاط
آقای نگهبان یه نگاه به قدو قواره قند عسل کرد
یه نگاه به ما که همینجوری هاج وواج داشتیم نگاه میکردیم کرد
بعدشم خندید و رفت .
از اونجا بود که فهمیدیم این قند عسل ما عین خودمونه
از هیچ بنی بشری حساب نمیبره 





طبقه بندی: قندعسلانه، 
[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 07:02 ب.ظ ] [ دیار محبت ] [ نظرات ]
- یالا بیا منو ببر!
+ اول باید مشقاتو بنویسی
- نمیخوام باید بیایی منو ببری
+ وقت ندارم الان
- اگه نیایی مدیون دوازده امامی *
+ باشه الان میام

نرگس در حالیکه ازاتاق خارج میشه زیر لب میگه :
این مدیون دوازده امامی روی همه تأثیر میذاره، چه خوبه



پ.ن1 :
مکالمه تلفنی بین نرگس و پدرشه

* این یه قلم قسمو تازه یاد گرفته خیلی هم موجز و مؤثره


طبقه بندی: نرگسانه، 
[ یکشنبه 16 بهمن 1390 ] [ 02:30 ب.ظ ] [ دیار محبت ] [ نظرات ]
اشتبـــاه مــن ایـن بــود ....


هــر جــا رنــجیدم ، لبــخند زدمـ ....


فــکر کــردند درد نــدارد ، سنــگین تر زدنــد ضــربه ها را ...


طبقه بندی: دل نوشت، 
[ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ] [ 03:28 ب.ظ ] [ دیار محبت ] [ نظرات ]
همچو نی می نالم از سودای دل
 آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ ناپیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه ی مور است و منزلگاه بوم
 آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل



طبقه بندی: دل نوشت، 
[ پنجشنبه 6 بهمن 1390 ] [ 11:35 ب.ظ ] [ دیار محبت ] [ نظرات ]
نرگسانه


نشسته داره با مامانم حرف میزنه 

- مامانی من میخوام همه پولایی که بابام و مامانم بهم میدن جمع کنم اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ

+ آفرین دختر خوب پس انداز کن بزرگ شدی هرچی دلت خواست برا خودت بخری:lqfr2: 

- مامانیییی! میخوام بزرگ که شدم پولام خیلی که شد ....

+ خب !

- اول یه خونه برا خودم بخرم

+ خب

- بعد یه ماشین شاسی بلند بخرم

+ خب!!

- که وقتی شوهر میکنم همه چی داشته باشم 


- البته اگه ازش خوشم بیاد 



طبقه بندی: نرگسانه، 
[ پنجشنبه 29 دی 1390 ] [ 09:33 ب.ظ ] [ دیار محبت ] [ نظرات ]
نه!
نمیتونم بنویسم...
خیلی سعی کردم ولی نمیشه...
هروقت این دل بهانه گیر دست برداشت...
هروقت بهانه های دلگیر رهام کردن ...
هنوز وقتش نشده



طبقه بندی: دل نوشت، 
[ جمعه 23 دی 1390 ] [ 12:00 ب.ظ ] [ دیار محبت ] [ نظرات ]
ایام امتحانا شده 
و مام که بالاخره 
تو سن هیجده سالگی 
تونستیم عیال رو راضی کنیم 
بدرسیم داریم میدرسیم .. 
سه روز سه تا امتحان پشت سرهم
شبا تادیروقت بیدار 
و کله صبحم که باید بلند شم 
و بچه هارو راه بندازم برا مدرسه .. 
دیگه دیروز رسما کله پا شدم 
به خاطر اثرات کم خوابی.
از امتحان که برگشتم 
مثلا خواستم صرفه جویی کنم 
از مترو با اتوبوس برگردم خونه .. 
ولی انگار به ما نیومده از این صرفه جوئیا بکنیم. 
وقتی از اتوبوس پیاده شدم 
همینطور که سرم تو کیفم بود که پول دربیارم
یهو آفتاب بالانس.. مهتاب بالانس و کله پااااااااااااااا  
ولی مثلا کم نیاوردم و انگار نه انگار چیزی شده 
از جام بلند شدم رفتم که پولو به راننده بدم 
پامو گذاشتم رو پله 
(آخه آقای راننده زحمت نکشیدن از جاشون بلند شن) 
یهو پام از رو پله دررفت 
دوباره اونجاخوردم زمین  
بالاخره موفق شدم 
عملیات پرداخت کرایه رو انجام بدم 
و گیم آور نشم 
نگاه کردم دیدم بعلللله 
یه نرده کوتاه تقریبا نیم متری 
که لبه جوب بوده موجب پدید آمدن
اون صحنه محیرالعقول توسط من بوده.. 
فکرشو بکن.. یهو تو سیم ثانیه کله پا شی طوری که
دقیقا برعکس شی وسط خیابون.. کله روزمین و پاهات هوا 
چند قدم که اومدم این ور تر تازه متوجه درد شدید تو بازو و ساق پام شدم 
به حدی که فکر کردم احتمالا شکسته باشه 
حالا هردوش کبود شده هم بازو هم پام 
و بازوم درد شدید هم داره 
نمیدونم اون وسط بازوم به کجا خورده که این ریختی شده . 
منم از ترس اینکه در اثر بیخوابی جونم از بین بره
اومدم خونه و یه چند ساعت ناقابل 
بی خیال همه چیز و همه کس شدم و تخت خوابیدم 




طبقه بندی: روزنوشت، 
[ پنجشنبه 22 دی 1390 ] [ 09:01 ب.ظ ] [ دیار محبت ] [ نظرات ]
لوگوی وبلاگو دیدین؟ 

این نرگسه ها  

البته عکس مال سه سال پیشه

یکی از بچه های تیم تیراندازی که دانشجوی رشته عکاسی بود 

تو سالن تیراندازی وقتی سر ما به تمرین گرم بود اینو ازش انداخته Photographer

یه ماه پیش سر یه مسابقه آورد برام

کلی غافلگیر شدم خودمhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_goody.gif





طبقه بندی: نرگسانه، 
[ یکشنبه 18 دی 1390 ] [ 06:06 ب.ظ ] [ دیار محبت ] [ نظرات ]

یه تناسب جالبی بین اعداد تاریخ تولد بچه ها هست ، مینویسم شمام بخونید.
مثلا یکان روز تولد همه شون با یکان سال تولدشون یکیه :
- قندعسل 67/4/27     
- دخی 74/7/14  
- نرگس 83/1/1
و از همه جالبتر پدرشون 42/5/1
مجموع روز تولد دخیا میشه روز تولد قند عسل     
و اتفاقا مجموع سن دخیا هم میشه سن قندعسل   
و مجموع سن همه شون میشه سن پدرشون    


[ دوشنبه 12 دی 1390 ] [ 01:28 ب.ظ ] [ دیار محبت ] [ نظرات ]
همیشه برای تشکر بهم میگفت : 
دستت درد نکنه مامان جونم

چند روزیه که فقط میگه :
خدا عمرت بده 



پ.ن:
شاید اونم فهمیده که دیگه آخراشه 



طبقه بندی: نرگسانه،  دل نوشت، 
[ سه شنبه 6 دی 1390 ] [ 01:04 ق.ظ ] [ دیار محبت ] [ نظرات ]
پریشب
تو حرمت بودم آقا
همه جاشو زیارت کردم
به همه جا سر زدم
ذوق کردم
همه جارو بلد بودم
هرچند شکل ظاهریش با چیزی که ما الان می بینیم فرق داشت
اما همه جارو بلد بودم
بعد صدای نقاره اومد
نقاره زن ها روی زمین بودند
و نقاره می زدند
فهمیدیم کسی داره وارد میشه
برگشتیم تا ببینیم تازه وارد کیه
از سمت باب الجواد می آمدی 
سوار بر اسب ، 
با همراهان
محو تماشا بودم
از هیجان
و از صدای نقاره ها بیدار شدم 


پ.ن :
دیدی آقاجون! بازم شکایت نکردم :)

[ یکشنبه 4 دی 1390 ] [ 01:47 ق.ظ ] [ دیار محبت ] [ نظرات ]
با خواهرش به شدت مشغول بحث هستن

هردو رو حرف خودشون پافشاری میکنن


بالاخره نرگس یه نکته میگیره از خواهرش
اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ

و بهش ثابت میکنه که در اشتباهه
smile emoticon kolobok

دست آخر به آجیش میگه :

+ به جای اینکه عقلتو به کار بندازی یه ذره فکر کن






طبقه بندی: نرگسانه، 
[ پنجشنبه 1 دی 1390 ] [ 09:40 ق.ظ ] [ دیار محبت ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 11 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ

دنبال کودکی ام می گردم.

دنبال آن تابستان های طولانی

و هیاهوی درهم بازار که

همچون صدای امواج دریا

سحرانگیز بود.

آن روزها،

شادمان پروانه ها را

دنبال می کردم.

کودکیم کجاست؟…

من از تبار کودکانم.

من از زندگی،

جز تماشای ابرها

و گنجشک ها

چیزی نمی خواهم ...

من در کودکی ام جا مانده ام

باید برگردم

و سراغ خودم را

از عمو زنجیر باف بگیرم

باید برگردم...
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Free Page Rank Tool

فروش بک لینکطراحی سایتعکس