تبلیغات
دیار محبت
من به لبخندی از تو خرسندم :)
دیار محبت
دوشنبه 8 دی 1393 :: نویسنده : خودم
من زنده ام...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 2 تیر 1393 :: نویسنده : خودم
مرد و زن نشسته اند دور ِ سفره . مرد قاشقش را زودتر فرو می برد توی كاسه سوپ و زودتر می چشد طعم غذا را 
و زودتر می فهمد كه دستپخت همسرش بی نمك است و اما زن چشم دوخته به او تا مُهر تایید آشپزی اش را
 از چشم های مردش بخواند و مرد كه قاعده را خوب بلد است، لبخندی می زند و می گوید : "چقدر تشنه ام !"
زن بی معطلی بلند می شود و برای رساندن لیوانی آب به آشپزخانه می رود .
سوراخ های نمكدان سر ِ سفره بسته است و به زحمت باز می شوند و تا رسیدن ِ آب فقط به اندازه پاشیدن ِ نمك
توی كاسه زن فرصت هست برای مرد.
زن با لیوانی آب و لبخندی روی صورت برمی گردد و می نشیند . مرد تشكر می كند، صدایش را صاف می كند
و می گوید : " می دونستی كتاب های آشپزی رو باید از روی دستای تو بنویسن ؟ "
و سوپ بی نمكش را می خورد ؛ با رضایت
و زن سوپ با نمكش را می خورد ؛ با لبخند!


پ.ن :
داستانك ، روزنامه همشهری : یكشنبه اول - تیر - 1393




نوع مطلب : دل نوشت، روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 18 خرداد 1393 :: نویسنده : خودم

23

مردها اگر آشپزی بلد نباشند اگر حوصله‌ی خرید نداشته باشند اگر دلشان می‌خواهد فقط فوتبال ببینند

 یا مثلا دوست دارند بعد از اخبار۲۰:۳۰ بزند اخبار ساعت ۹ و بعد از آن هم اخبار  شبانگاهی ساعت ۱۰…اشکال ندارد.

 …فقط من فکر می‌کنم مردها باید دو بیت غزل بلد باشند که وقتی از در خانه می‌آیند داخل رو کنند به زنی که در حال

 سیب‌زمینی سرخ کردن است و با صدای بلند بخوانند: 

”سلام سوژه‌ی نابم براى عکاسی / ردیف منتخب شاعران وسواسی”

….. یا مثلا موقعی که زنشان در حال فیلم دیدن است و او نیز در حال چک کردن ایمیل‌هایش است سرش را بلند کند و

 بخواند براى زن خانه‌اش که : ” یک به یک با مژه‌هایت دل من مشغول است..”…

 مردها باید غزل بلد باشند براى روزهای سخت و نفسگیر. …

براى روزهایی که زنشان خسته است …


برگرفته از وبلاگ صورتی های ترش




نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 18 فروردین 1393 :: نویسنده : خودم
یه عالمه مهمون داشتم برای ناهار chef1 و داشتم تند تند جارو برقی میکشیدم  صدا زدم :

_ بچه ها یکیتون بیاد این روفرشیو برداره من زیرشو جارو بکشم

+ آجی  بیا روفرشیو بردار به مامان کمک کن !

_ نرگس خانوم شما چرا خودت کمک نمیکنی؟

+ آخه من دارم آدامس میجوم  




نوع مطلب : نرگسانه، روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 17 فروردین 1393 :: نویسنده : خودم
بعد از 20 روز تعطیلی تازه خانم خانما دیشب ساعت ده شب یادش افتاده پیک نوروزیشو انجام نداده write و باید فردا تحویلش بده. 
با آجی جونش نشستن دوتایی تند تند کاراشو انجام دادن zi
منم یه تنگ ماهی خیلی خوشگل براش درست کردم و پرینت گرفتم تا بشه قالب اصلی پیک . 
رسیدن به کلمات متضاد و باید مخالف کلمه آزادگی رو بنویسه . 
دخملی بهش میگه : 
+مخالف آزادگی چی میشه؟ 
_ زندانگی 




نوع مطلب : نرگسانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 2 فروردین 1393 :: نویسنده : خودم
داریم با دخملی راجع به تلفن و شماره ها و اینا حرف میزنیم که یهو نرگس گفت : 
_ مگه 118 همونجا نیست که بهش زنگ میزنیم میگیم ما یکیمون مریضه بیا ما رو ببر؟  
+ 118؟ 
_ 110 








نوع مطلب : نرگسانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 1 فروردین 1393 :: نویسنده : خودم
آقای همسر داره لامپ های لوستر رو عوض میکنه نگاه کردم دیدم همه لامپا زرده گفتم دو تاشو سفید بذار که نورش چشمو اذیت نکنه. دخملی گفت نه اصلا همه رو سفید بذارید نورش کمه. گفتم نه سفید خالی سرطان زاس باید با نور زرد قاطی باشه. مشغول همین گفت و گوها بودیم که نرگس خانم سررسید و من دوباره براش توضیح دادم که نور سفید سرطان زاس. برگشته میگه : آجی! راست میگه دیگه باید با نور زرد قاطی باشه که سرطان نزا بشه 



نوع مطلب : نرگسانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 1 فروردین 1393 :: نویسنده : خودم
حلول سال نو رو به همه شما دوستان خوبم تبریک میگم و براتون آرزوی بهترین ها رو دارم 




نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 20 اسفند 1392 :: نویسنده : خودم
این کوه ها و ابرها امروز قصد کشتن ما را دارند از بس که خوشگلند 



نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 17 اسفند 1392 :: نویسنده : خودم
قرار بود از مدرسه مستقیم بره کتابخونه ولی برنامش تغییر کرد و ناهار اومد خونه .
پرسید :
+ ناهار چی داریم؟ 
از اونجایی که ناهار خودمونو دوست نداشت و قرار نبود ناهار بیاد خونه و منم چیزی براش آماده نکرده بودم بهش گفتم :
_ پلو با ماست
+ چی؟ پلو با ماست؟
بهش گفتم :
_ بله پلو با ماست 
+ مامااااااان من میخوام تا شب برم کتابخونه درس بخونم پلو با ماست به چه درد من میخوره؟
_ دقت نکردیا گفتم پلو با ماست، خورشتش با شماست :))
هیچی دیگه همین یه ذره شوخی باعث شد افتخار بدن و همون ناهار خودمونو بخورن 




نوع مطلب : دخملانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 28 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


دنبال کودکی ام می گردم.

دنبال آن تابستان های طولانی

و هیاهوی درهم بازار که

همچون صدای امواج دریا

سحرانگیز بود.

آن روزها،

شادمان پروانه ها را

دنبال می کردم.

کودکیم کجاست؟…

من از تبار کودکانم.

من از زندگی،

جز تماشای ابرها

و گنجشک ها

چیزی نمی خواهم ...

من در کودکی ام جا مانده ام

باید برگردم

و سراغ خودم را

از عمو زنجیر باف بگیرم

باید برگردم...

مدیر وبلاگ : خودم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Free Page Rank Tool دریافت همین آهنگ